بعد از ۲۵ سال از زندگیم…

به لطف خدای مهربان و بخشنده م ۲۵ سال از بودنم توی این دنیا گذشت و وارد سال جدیدی از زندگیم شدم. هر چند این مطلب باید ۲۳ تیرماه نوشته میشد ولی به دلیل مشغله کاری تا به امروز نتونستم…

وقتی به امروزم فکر میکردم، حساب میکردم که چقدر از زندگیم مفید بوده و چقدر تونستم خودم رو بهتر بشناسم و چقدر به اهدافم رسیدم؟! وقتی به سالهای قبل زندگیم نگاه میکنم همه اون مراحلی که طی کردم از همکاری با تیم های برنامه نویسی توی شهرم، شراکت با یک نفر… ، همکاری با شرکتی تولیدی و … همه ی این موارد شاید تایم زیادی از من گرفته باشند و بعضی از آنها ناموفق بودند ولی مثل حلقه هایی از  زنجیر به هم متصل بودند تا امروز من جایی که لازمه باشم! و اگر این مراحل طی نمیشد شاید الان مسیر زندگیم تفاوت داشت.

واقعا خوشحالم که الان در مسیری هستم که به آن خیلی علاقه مند هستم… به عقیده ی من همه ی دنیا بر اساس قانون تکامل داره پیش میره و باید این مراحل طی میشدن!

دقیقا زمانی وارد مرحله ای مفید از زندگیم شدم که درک کردم، دانشگاه من رو به هدفم نمیرسونه و فقط و فقط وقت تلف کردنه و در دنیایی که به سمت مدرک گرایی میره، تخصص ها کمتر و کمتر میشه. ترم ۳ از دانشگاه بود که بیخیال درس ها شدم و فقط شب امتحانی پاس می شدند و تمرکزم روی برنامه نویسی و طراحی وب بود. هر چند منکر این موضوع نمیشم که دانشگاه باعث شد وارد دنیای برنامه نویسی بشم و البته تنها مزیتش هم همین بود.

نزدیک به یکسالی است که به سمت تهران نقل مکان کردم. با وجود سختی هایی که برام داشت و تجربه ی اولم از زندگی تنهایی و با وجود دوری از خانواده و …. دلم رو زدم به دریا و وارد شهری غریب شدم با مردمانی متفاوت از شهرهای مختلف، با فرهنگهای مختلف… تجربیات و موفقیت هایی که طی این یکسال به دست آوردم خیلی برام لذت بخش بودند و از این بابت خدای بزرگ رو شاکرم چونکه در تمام مراحل زندگیم حضورش رو حس کردم و در لحظاتی همراهم بود که تصورش برام محال بود.

دوری از وابستگی هایی که داشتم خیلی خیلی… سخت بود به طوریکه نمیتونم حسم رو بیان کنم ولی درکنارش مزیتهایی برام داشت که در شهر خودم رسیدن بهشون خیلی سختتر بود. با آدم های زیادی آشنا شدم با رفتارها و نگرش های مختلف که هر کدومشون برای من جذاب بودند.

چیزی که برای من در زندگیم تثبیت شد و هنوزم دارم بهش فکر میکنم بحث باور آدمهاست! اینکه زندگی من و همه ی اون مواردی که بالاتر اشاره کردم به باور شخصی من بستگی داره و زندگی من رو میسازه، عملا این موضوع رو تجربه کردم، هر باوری داشته باشی و به هرچیزی فکر کنی همون رو جذب میکنی و این موضوع عین واقعیته هرچند درکش سخته…

مسیری را در زندگیم شروع کردم تا بتونم به اهدافی که سالهاست در ذهن دارم برسم و ایمان دارم که با وجود خدای عزیزم در کنارم، بهشون میرسم و این نقطه قوتی است که من رو به ادامه ی مسیرم امیدوارتر میکنه. یادمه حدودا ۶ سال پیش بود با شخصی در مورد اهدافم صحبت کردم که به نوعی الگوی من برای زندگیم بود و دقیقا یادمه که چطور تحقیر شدم که این اهداف برای من خیلی بزرگن و … بعد از اون بود کتاب کیمیاگر رو خوندم که باعث شد حرفهای اون شخص تقریبا تاثیرگذاریش رو از دست بده و به ادامه مسیرم فکر کنم و پس از آن، حضور افرادی موثر در زندگیم… الان که فکر میکنم توی مسیر درست هستم 🙂

[کتاب کیمیاگر رو دوباره شروع کردم به مرور (نسخه ی صوتی ) و حدودا تا الان بیش از ۱۲ باری گوش کردم، که هر بار نکته های جدیدی ازش یاد میگیرم، جالب اینجا بود وقتی کتاب کیمیاگر رو با زندگی خودم مطابقت میدادم، خیلی شبیه بودن و الان من دقیقا به دنبال افسانه شخصی خودم هستم افسانه ای که برای من مقدسه…]

چند روز قبل بود با شخصی به صورت کاملا اتفاقی آشنا شدم، الانم که فکر میکنم چرا باید این شخص دقیقا در این تایم در این مکان باشه و دقیقا در مورد موضوعی بحث کنیم که دغدغه ی من بود و راه حلی براش نداشتم! دلیلش این بود که من دنبال راه حلش بودم و این شخص به زندگیم جذب شد، مهم نیست کجای این دنیا هستیم مهم اینه که هر شخصی در زندگی ما میتونه وسیله ای باشه برای رسیدن به نتیجه ای که میخواهیم و کسی که این وسیله رو سر راهمون قرارداده از رگ گردن بهمون نزدیکتره…. الانم که دارم بهش فکر میکنم اشتیاق تمام وجودم رو گرفته و انگیزه ای فوق العاده برای ادامه ی مسیرم دارم و دقیقا چیزی بود که بهش نیاز داشتم…. خدایا شکرت…

selfi

در نهایت به این نتیجه رسیدم که :

مهم نیست کجای این کره خاکی زندگی میکنیم مهم اینه که چیزهایی که دلمون میخواد و عاشقش هستیم رو دنبال کنیم و باور کنیم همه اون چیزهایی که برای رسیدن بهش لازم داریم تامین میشه، فقط لازمه نکاتی رو همیشه به خودمون یادآوری کنیم چون این نکات خیلی فرار هستند. اگر فکر کنیم که زمان خیلی محدودی برای زندگی داریم به این نتیجه میرسیم که چیزهایی رو دنبال کنیم که عاشقش هستیم، همیشه به این فکر میکردم چرا یک نفر حاضره جونش رو به خطر بندازه و بره بالای برجی خطرناک و یا برج ایفل عکس سلفی بندازه و یا کارهای وحشتناکی انجام بده که از دید من و شما شاید کاری احمقانه باشه اما الان این موضوع برای من درک شده و کاملا مقدسه چونکه دنبال چیزی رفته که دلش میخواد و این تمام اون چیزی هست که ما هم باید بریم دنبالش و اصلا مهم نیست اطرافیان چه فکری میکنند.

jobs

تصمیمی که گرفتم :

به میکائیل که ۲۷ سال شده ایمیلی میفرستم!! و بهش میگم که انتظار دارم توی سن ۲۷ سالگی کجا باشی و امروز چه فکرهایی توی سرم دارم، اینکار باعث میشه اهدافی که دارم رو بنویسم و تمرکز بیشتری روی آن داشته باشم و به نوعی هدف گذاری کنم… وقتی ۲ سال دیگه ایمیلم به دستم برسه میفهمم که چقدر پیشرفت داشتم، چقدر طرز تفکرم رشد داشته و … حدس میزنم حس فوق العاده ای بهم میده!

با استفاده از وب سایت ( lettertomyfutureself ) یک ایمیلی به ۲ سال دیگه ی خودم میفرستم. شما هم امتحان کنید

اگر تا انتهای این مطلب رو خوندید، خوشحالم 🙂 و خوشحالتر میشم نظرتون رو بدونم .

امیدوارم زندگیتون سرشار از شادی و موفقیت باشه .

لحظه ها را زندگی کنیم!

دلیل نوشتن این مطلب درک موضوعی بود که هیجان و ذوق زیادی رو برام ایجاد کرد و تا روزها بهش فکر میکردم و واقعا خوشحالی عجیب و وصف ناپذیری توی دلم به وجود آورد.

اينکه يادتان باشد قرار است بميريد بهترين راه براي آن است که در اين دام نيفيتيد که فکر کنيد چيزي براي از دست دادن داريد. شما کاملاً عريان هستيد. دليلي ندارد که حرف دلتان را دنبال نکنيد.

این مطلب فوق رو احتمالا بارها شنیدید البته اگر با استیوجابز آشنا باشید. این مطلب یکی از سخنان الهام بخش استیوجابز هست که اکثرا در موردش صحبت میشه و موردی بود که من تا مدتها میخوندم ولی نمیتونستم درکش کنم اصلا برام ملموس نبود یعنی چی آدم تصور کنه داره میمیره و به این خاطر هم شده باید کاری رو دنبال کنه که دوست داره؟ یا در بخشی دیگه به این صورت بیان میشه که ‘ تصور کنید امروز آخرین روز زندگیتونه، امروز آیا همانکاری را انجام می دهید که قصد داشتید اگر نه دنبال کاری برید که حاضرید قبل از مرگتان انجام دهید و به حرف دلتان گوش دهید ‘

لحظه ها را زندگی کنید

واقعا تصور این موضوع برام سخت بود و اصلا نمیتونستم درکش کنم ! تا اینکه مطلبی از ‘ محمود دولت آبادی ‘ رو خوندم که همین مفهوم جمله فوق رو به سبکی دیگه و ملموس تر بیان کرده که واقعا حس خوبی بهم داد.

 

 

از خانه دلت چه خبر؟

کلاس دوم دبستان شیفت بعدازظهر بودم. باران تندی می‌بارید. آن روز صبح یک چتر هفت رنگ خریده بودم، وقتی به مدرسه رفتم دلم می‌خواست با همان چتر زیبایم زیر باران بازی کنم اما زنگ خورد.
هر عقل سالمی تشخیص می‌داد که کلاس درس واجب‌تر از بازی زیر باران است. یادم نیست آن روز آموزگارم چه درسی به من آموخت، اما دلم هنوز زیر همان باران توی حیاط مدرسه مانده.بعد از آن روز شاید هزار بار دیگر باران باریده باشد و من صد بار دیگر چتر نو خریده باشم اما ، آن حال خوب هشت سالگی هرگز تکرار نخواهد شد.
این اولین بدهکاری من به دلم بود که در خاطرم مانده. اما حالا بعضی شب‌ها فکر می‌کنم اگر قرار بر این شود که من آمدن صبح فردا را نبینم؛ چقدر پشیمانم از انجام ندادن کارهایی که به بهانه‌ی منطق، حماقت نامیدمشان.حالا می دانم هر حال خوبی سن مخصوص به خودش را دارد.
ﺁﺩﻡ ﻫﺎ ﻫﻤﻪ ﻣﯽ ﭘﻨﺪﺍﺭﻧﺪ ﮐﻪ ﺯﻧﺪﻩ ﺍﻧﺪ؛ ﺑﺮﺍﯼ ﺁﻧﻬﺎ ﺗﻨﻬﺎ ﻧﺸﺎﻧﻪ ﯼ ﺣﯿﺎﺕ؛ ﺑﺨﺎﺭ ﮔﺮﻡ ﻧﻔﺲ ﻫﺎﯾﺸﺎﻥ ﺍﺳﺖ !ﮐﺴﯽ ﺍﺯ ﮐﺴﯽ ﻧﻤﯽ ﭘﺮﺳﺪ : ﺁﻫﺎﯼ ﻓﻼﻧﯽ، ﺍﺯ ﺧﺎﻧﻪ ﯼ ﺩﻟﺖ ﭼﻪ ﺧﺒﺮ؟ ﮔﺮﻡ ﺍﺳﺖ؟ ﭼﺮﺍﻏﺶ ﻧﻮﺭﯼ ﺩﺍﺭﺩ ﻫﻨﻮﺯ؟تک تک لحظه ها را زندگی کنیم، آنطور که اگر فردایی نبود راضی باشیم.

مطلب فوق رو به صورت صوتی ضبط کردم و با شما عزیزان به اشتراک گذاشتم. امیدوارم همانطورکه این موضوع برای من جذاب و تاثیرگذار بود برای شما هم مفید بوده باشه.

شاد باشید و از همین الانتون لذت ببرید 🙂

سازنده باشیم نه مخرب!

وقتی یک محصولی به بازار ارائه میشه حالا با هدف اقتصادی و یا غیراقتصادی، انتقادها و پیشنهاداتی از جانب مشتریان و استفاده کنندگان وجود خواهد داشت و بدون شک همین انتقادات و پیشنهادات میتونه باعث پیشرفت و یا لطمه به محصول بشه، وقتی در جایگاهی هستیم و از محصولی یا شخصی انتقاد می‌کنیم باید به این نکته خیلی توجه کنیم که هدف اصلی ما از انتقاد چیست ؟ اگر پشت موضوع هدفی غیر پیشرفت و بهبود وضعیت بود بدونید انتقاد نیست و میشه با اسم‌های دیگری اون رو معرفی کرد.

من قبلا اصلا به این موضوع فکر نمی‌کردم تا اینکه اخیرا در پروژه ای شرکت داشتم و این پروژه با مسئولیت من ارائه شد و تمام سعیم این بود که محصولی بدون عیب ارائه کنم و از تمام دانشم استفاده کردم واین موضع فرصتی برای پیشرفت بهتر من بود، در این بین شخصی با لحنی غیرمودبانه و با هدف غیراز بهبود تویتی منتشر کرد که برای من ناخوش بود، ولی این باعث شد به مسئولیتم و کاری که انجام میدم بهتر توجه کنم.

چند ماه قبل پیام صادری به همراه آرش میلانی روی پادکستی فعالیت داشتند و در یکی از بخش‌ها مطلب خیلی خوبی رو مطرح کردند و اون ارائه‌ی اپلیکیشن اینباکس گوگل بود، به این صورت که در نسخه‌ی اولیه و آزمایشی این اپلیکیشن که توسط تیم گوگل تست و مورد استفاده قرار گرفت انتقادهای زیادی به این اپلیکیشن گرفته شد ولی انتقاداتی سازنده به این صورت که همه ی تیم جمع شدند و انتقادها رو بررسی کردند و با هدف بهبود وضعیت، این سرویس جدید رو مورد بازبینی قرار دادند و در نهایت با موفقیت ارائه شد و استقبال خوبی هم شد.

این رو قبول کنیم وقتی انتقادی می‌کنیم به هدفمون و وضعیتی که ممکنه پیش بیاد فکر کنیم، گاهی وقتها میشه با ارسال ایراداتی که دیدیم به سازنده‌گان محصول هم باعث بهبود وضعیت بشیم و هم رابطه ای مثبت و سازنده ایجاد بشه ، واقعا هدفی که پشت قضیه‌ست خیلی میتونه موثر باشه… درنهایت اینکه اگر هدفی مثبت پشت انتقاد باشه به بهترین حالت سعی میکنیم مطرحش کنیم حالا یا علنی و یا در قالب یک پیام…

و من خدا رو شکر میکنم، که این موضوع باعث شد بیشتر دقت و توجه کنم چون باور من اینه که هرچیزی برام پیش میاد اتفاقی نیست و دلیل این اتفاق گوشزد کردن این موضع بود که میکائیل ریزبین‌تر باش و جزئیات رو بیشتر ببین و تست نهایی رو با دقت بیشتری انجام بده…

از ته دلم براتون آرزوی شادی دارم 😉

از ایده تا اجرا …

بدون شک هر شخصی برای تغییر و تحول زندگیش و یا اطرافش و از جهتی به دست آوردن پول بیشتر، ایده هایی به ذهنش خطور میکنه ولی اینکه فکر کنیم این ایده فقط به ذهن ما رسیده تصور اشتباهیه که معمولا وجود داره و بدون شک تفاوت ایده ای که به ذهن شما رسیده با ایده ی سایرین در نحوه ی پیاده سازی و مدیریت اون ایده ست.

ایده تا اجرا
ایده ی خوب اگر درست پیاده سازی و مدیریت نشه به موفقیت نمی رسه…

پس اینکه بترسیم ایده ای رو که داریم با سایرین مطرح کنیم ترسی بی مورده مگر در مواقع استثنایی و حیاتی. جالب اینجاست من وقتی خودم ایده ای به ذهنم رسیده و با دوستانم مطرح کردم معمولا تونستم توسعه ش بدم و از اون موضوع فراتر برم و…

موضوع بسیار مهمی که وجود داره اعضا و تیمی هستند که اون ایده رو پیاده سازی می کنند، اگر تیمی که ایده رو اجرا می کنه تیمی شایسته نباشه و اعضای تیم دست در دست هم ندن و برای حل مشکلات با هم همفکر نباشند بدون شک اون ایده به باد فنا میره و افرادی دیگر با اجرای درست به موفقیت می رسند .

مسائلی که توی تیم های ناموفق مطرح میشه این موارد هستند که اعضای تیم بیان می کنند که :

  1. این مشکل پیش اومد تقصیر فلانی بود من بهش گفتم که ….
  2. من می دونستم که این قسمت مشکل پیدا میکنه و ….
  3. من میدونستم فلانی نمیتونه اینکار رو انجام بده ….
  4. …..

اصلا این افراد نتونستند مفهوم تیم رو درک کنند چون در تیم دیگه “من” وجود نداره و اگر مشکلی پیش بیاد باید حل بشه و همه به یک میزان مسئول هستند.

افراد تیم و زمان اجرای ایده از موضوعات کلیدی به موفقیت رسیدن یک ایده ست، نمونه ی خیلی آشکار مایکروسافت بود که تبلت رو در زمانی اشتباه و با سبکی اشتباه ارائه داد و شکست خورد و درعوض اپل با فرا رسیدن زمان مناسبش و با نحوه ی ارائه ی جذاب به موفقیتی رویایی رسید و…

وقتی ایده ای به ذهنمون می رسه قبل از شروع پیاده سازی باید ببینیم با روحیات و علاقه مون سازگار هست یا خیر؟! و بعد قدم بعدی رو برداریم. اگر هدف اول ایده پول باشه بعیده به موفقیت برسه!

 

شاد باشید 🙂

 

هم اکنون به کجا می رویم!

از کجا آمده ایم و هم اکنون به کجا می رویم؟! این سوالی بود که در ذهنم شکل گرفت…

الان در عصری زندگی می کنیم که نسل بشر شاهد جنگ جهانی اول و دوم و اتفاقات افغانستان و … بوده و هم اکنون با رویداد جدیدی به نام داعش و در آینده هم با رویدادی دیگر روبرو خواهد بود!

the-book-thief-2

 

یکی از شب های بسیار گرم تابستان مشغول به تماشای فیلم The book Thief ساخته شده در سال 2013 به کارگردانی Brian Percival بودم .

داستان فیلم از اونجایی شروع شد که خانواده ای در کشور آلمان دختری را به فرزندی قبول کردند دختری به اسم لیزل با شخصیت بسیار جالب و کنجکاوی که داره بیننده رو به فکر فرو می بره !

بخش بسیار جالب و تاثیرگذار این فیلم گوینده ای (مرگ) است که در رابطه با اتفاقاتی که پیش می آید و با توصیف اون وقایع انسان رو به فکر فرو می بره که واقعا دلیل این اتفاقات و حوادثی که پیش می آید چی می تونه باشه

در هر عصری انسان های اون عصر باید اتفاقاتی رو به سبک دوران خودشون تجربه کنند.

واقعا تا به حال به این موضوع فکر کردیم که چرا حتما باید توی هر عصری اتفاق و رویدادی مشابه رو داشته باشیم ؟

تا حالا شده در یک زمانی نسل بشر در صمیمیت و آرامش و در کنار همدیگه زندگی  کاملا راحت و لذت بخشی رو داشته باشیم؟ و استرس اخبار و رویدادهای ناگوار جدید رو نداشته باشیم؟

با جرات تمام می توان گفت که کل آدم های روی این کره ی خاکی وابسته به تصمیم های عده ای انگشت شمار هستند که در راس هستند.

واقعا چرا من و شما باید درگیر این مسایل باشیم و در فیلمی که ساخته میشه بازیگر باشیم؟

من قصد دارم بازیگر فیلمی باشم که خودم کارگردانش هستم و تصمیم دارم از زندگیم لذت ببرم و به تمام پارازیت های اطرافم بی توجه باشم کافیه تصمیم بگیریم شاد باشیم، بخندیم، انسان باشیم و از زندگی لذت ببریم

فقط کافیه روی این اصل شاد بودن و زندگی کردن به شیوه ای انسان گرایانه تاکید کرد و عزممون رو جذم کنیم، این خواست در روح جهان زاده می شود و هرچیزی سر راهمون پیش بیاد ما رو از این اصل زندگی کردن دور نمی کنه چون اینطور می خواهیم.

liesel

 

در یک سکانسی از فیلم، لیزل دنبال دوستش مکس می گشت که احساس کرد در بین یهودیانی هست که در حال منتقل شدن بودن اما مورد ضرب وشتم مامور نظامی قرار گرفت اینکار رو کرد و آسیب دید و در سکانسی که با پدرخوانده ش در مورد مکس صحبت می کرد خیلی زیبا گفت :

هانس : نمیدونم معنی اینا چیه، تمام اتفاقاتی که برای او(مکس)افتادتمام کارهایی که کردیم (منظور تمام کمک هایی هست که به مکس کردند)

لیزل : ما فقط آدم بودیم این کاریه که آدم ها می کنند

لیزل از کاری که کرده بودند شاد بود و ذاتش با این موضوع سازگار بود چونکه این اصل انسان بودن رو دنبال می کرد

مهم نبود دوستش از نژاد یا مذهب دیگه ای باشه مهم این بود که با هم شاد بودن و از زندگی لذت می بردند

کافیه به اتفاقاتی که در اطرافمون میوفته دقت کنیم که آیا این اتفاق با ذات انسانیت و بشریت مطابقت داره یا نه ؟ اگر با تمام وجود از انجامش لذت ببریم و در مسیر انسانیت باشه درسته و این همون چیزیه که در اسلام و هر مذهبی بیان شده، اصلی که همه ازش غافل شدیم و به فرعیات چسبیدیم .

اگر با خودمون فکر کنیم می بینیم پیامد اصلی جنگ های جهانی که شکل گرفت نفی انسانیت و زندگی انسان گرایانه بود که عده ای که در راس بودند برنامه رو پیاده سازی کردندو به هدفشون رسیدند، در هر عصری با نام جدیدی و سبک جدیدی این موضوع در بین مردم ظاهر میشه مثلا با اسم داعش، طالبان، … در حالی که کسی بهش توجه نمیکنه!

 

 

the-book-thief-3

 

در سکانس آخر فیلم فرشته مرگ سخنان بسیار جالبی رو بیان می کنه که آدم رو به فکر فرو میبره :

من چیزهای بزرگ زیادی دیدم

من به بزرگترین فجایع دنیا و کارهای شرورترین ناکسان توجه کردم

و من بزرگترین شگفتی ها رو دیدم

اما هنوز هم همان چیزی رو میگم که گفته بودم : هیچ کس تا ابد زنده نمیمونه

میخواستم به کتاب دزد(لیزل)بگویم :

او یکی از معدود آدمایی بود که من را به فکر انداخت که زندگی چیست؟

اما آخرش حرف دیگه ای نبود

فقط آرامش

تنها حقیقی که واقعا میدونم اینه که من تسخیر شده آدم ها هستم

the-book-thief-4

وقتی توی زندگیمون آرامش داشته باشیم می تونیم ازش لذت ببریم فقط کافیه بخوایم زندگیمون رو خودمون بسازیم و تغییراتی روی طرز فکرمون و کارهامون انجام بدیم.

اگر وضعیتی که الان داریم باعث میشه از زندگی لذت نبریم مدتی رو به فکر کردن می گذرونیم و تغییری رو انجام میدیم تا از کار و زندگیمون لذت ببریم و به آرامشی که میخوایم برسیم

وقتی آرامش داشته باشیم بقیه ی چیزهایی که می خواهیم بدست میاد

و این رو هم بگم شاد بودن، انسان بودن، لذت بردن از زندگی ربطی به ثروت مادی نداره

من دوست دارم ثروتمند باشم اما ثروتمند در زمینه های معنوی، مادی، آرامش، انسانیت و شاد بودن، چون در اون حالته به معنای اصلی انسان بودن میرسم.

آرزو میکنم شاد و ثروتمند باشید.

پی نوشت :

1  : تصاویر برگرفته از فیلم the book thief هستند.

2 : تصویر اول مطلب گرفته شده توسط : Jordan Sanchez

3 – اطلاعات بیشتر در رابطه با فیلم :  The book Thief

تجدیدی خاطره از انجمن نجوم بوکان و سرگذشت آن!

سلامی به روشنی ستاره های آسمان و گرمی آفتاب سوزان

به عقیده ی من NGO هایی که فعالیت مثبتی رو دارند میتونند تغییر و تحول رو ایجاد کنند چون یک NGO  شکل گرفته از میان دل مردمه بدون هیچ محدودیتی، و این باعث میشه افراد اون خلاق و موثر واقع بشن ولی باید بهشون اجازه داد و تامینشون کرد.

boukan

سال 1389 بود که به همراه تعدادی از دوستان و همکلاسیها تصمیم به تاسیس انجمن نجوم در شهرمون بوکان گرفتیم، از آنجائیکه همگی علاقه مند بودیم، برای  تاسیس این انجمن هفت خوان رستم رو طی کردیم و از فرمانداری و اماکن شهرم تا رضائیه را طی کردیم تا بتونیم مجوزی رو برای فعالیت دریافت کنیم. هفت نفر هیات موسس و چند نفر عضو علل البدل کم سن و سال که همگی یا دبیرستانی و یا در راه ورود به دانشگاه بودیم.

انجمنی با نام انجمن جستجوگران راز که به دنبال رازهایی در دل آسمان و کهکشانها بودیم و غافل بودیم از پیچیدگی راه که جدا از بار علمی باید کوله باری از مسائل دیگر را هم حمل کنیم! از آنجایی که انجمن مردمی بود و هیچ بودجه ای براش تامین نمیشد باید یا از جیب خودمون و یا با کمک های مردم و یا با ابتکاری همچون فروش کتاب علمی و نرم افزار و… به راهمون ادامه میدادیم…

me

با اولین جلسه ی علنی که با جمع افراد نامی شهرستان برگذار شد اعلام حضور کردیم و از این پس قصد برداشتن گامی بزرگتر را داشتیم، اینکه همه ی علاقه مندان این عرصه را دور هم جمع کنیم و همه با هم بتونیم با اردوها و رصدهای علمی جدا از یادگیری علمی با قدرت و عظمت خلقت هرچه بیشتر آشنا بشیم و بتونیم اندکی با خود خلوت کنیم تا شاید درک کنیم از کجا آمده ایم و به کجا میرویم؟!

چند ماه بعد، با انجمنی دیگر در شهرستان مهاباد آشنا شدیم که از لحاظ مالی و تجهیزات علمی کاملا تامین بودند و تصمیم گرفتیم با همکاری این انجمن رصدی علمی را برای جوانان و علاقه مندان و خانواده های بوکان برگذار کنیم، بعد از طی مراحل در یکی از کوههای تفریحی بوکان (کیوه ره ش ) اقدام به برگذاری کردیم.

روز برگذاری رصد بود و مشغول نصب تلسکوپ و وسایل نجومی بودیم که از اطراف محل برگذاری نیروهای امنیتی رو دیدیم که برای تامین امنیت محل حضور پیدا کردند و این موضوع هم چراغ امید و هم تعجبی! رو در ذهن ما روشن کرد، خوشحال بودیم و انگیزه پیدا کردیم. وسط های رصد بودیم که نماینده شهر و فرماندار و شهردار و…. در رصد حضور پیدا کردند و جواب سوالمون رو یافتیم! …

:D
😀 , دوست عزیزم آقای رضا روز این لحظه رو شکار کردن موقعی که درگیر هماهنگی و کارهای رصد بودم.

طبق روال معمول و همیشگی مسئولین آمدند و قول دادند و صحبت کردند و رضایت جمع کردند و عمل را حذف کردند و مردم کف زدند و رفتند و تمام !

بعد از رصدها و نمایشگاههایی که برگذار کردیم به دلیل مسائل مالی و نبود امکانات کافی و مشکلاتی که به طور ناخواسته درگیر می شدیم انجمن نجوم رفته رفته روند نزولی خود رو طی میکرد و همه ی انگیزه هایی که افراد داشتند کمتر و کمتر میشد و کار به جایی رسید که به جای رصدهای عمومی فقط اعضای انجمن برای ارضای حس درونی خود رصد برگذار میکردیم و بیخیال گسترش و توسعه ی انجمن شدیم.

درنهایت :

برای تغییر و ایجاد موسسه ای قدرتمند و علمی نباید از لحاظ مالی وابسته به نهادی خاص یا وعده های توخالی و یا مردم بود بلکه قبل از تاسیس باید راهها و گزینه هایی را برای درآمدزایی موسسه و تامین نیازهایش درنظر گرفت تا در مرحله ی اول بتونه سرپا بمونه و به ثبات برسه و در این مدت اعضایی که توی موسسه فعالیت دارند وارد یک جریانی میشن که فقط کسانی که توان فعالیت و اثربخشی در موسسه رو دارند می مونند و بقیه در جریان مشکلات خود به خود حذف خواهند شد یعنی دقیقا مثل یک صافی عمل خواهد کرد. بعد از اینکه موسسه به ثبات رسید قدم های بعدی یعنی علنی کردن و گسترش قدم به قدم موسسه میتونه راههای رسیدن موسسه به پله های بالاتر رو فراهم کنه.

در جریان این انجمن مسائل زیادی رو آموختم و با افراد زیادی آشنا شدم با افرادی آشنا شدم که صرفا برای یادگرفتن حضور داشتند و برخی برای تفریح و برخی برای ارضای حس درونی و…. میشه گفت تنها در یک موسسه میتونیم با انواع شخصیت های یک جامعه آشنا بشیم و میتونیم یاد بگیریم و رشد کنیم…

انجمن های زیادی هستند که توی شهرم فعالیت دارند برخی ها با قدرت ظاهر میشن و بعد از مدتی کلا ناپدید و برخی کم کم رشد می کنند و به قدرت می رسند و برخی یک روند ثابت رو طی می کنند. در این بین من موسسه ای رو که دیدم با از خودگذشتگی به فعالیتش ادامه میداد موسسه ی مدافعان محیط زیست بود که با وجود مشکلاتی که براشون به وجود می آوردند با از خودگذشتگی اعضای اون به فعالیتش ادامه میداد و بعد از بیش از 11 سال فعالیت مدتی است که بی سر و صداست! امیدوارم به راهش ادامه بده چراکه همچین NGO  هایی میتوانند تغییر را خلق کنند.

پی نوشت :

1 » بیشتر عکس های گرفته شده در رصد 23اردیبهشت رو دوست عزیزم آقای رضا روز زحمت کشیدند.

2 » همیشه در همایش ها و رصد ها و انجمن ها افرادی هستند که پشت پرده هستند ولی فعالیت ها و کمک های زیادی رو میکنند و میشه گفت تکیه گاه مجموعه هستند در این بین آقای سید طاهر حسینی و جعفر ابراهیمی و … از کسانی بودند که همیشه همراهمون بودند و مدتی مدیریت انجمن رو به عهده داشتند ازشون سپاسگذارم.

۳ » دوستان زیادی در این انجمن زحمت کشیدند همه ی بچه های هیات موسس و دوستانی مثل محمد مولود،بهروز اختیاری، کاوه شوقی، بفرین عسکری،مریم عسکری،آزاد شیخ اسماعیلی، محمد شفیعی، هادی مصطفوی،دریا رحمانی و همه عزیزانی که حضور ذهن ندارم. امیدوارم روزی دوباره دور هم جمع شیم 🙂

خوشحال میشم نظرتون رو با من در میون بذارید.

شاد باشید.

 

شادى از خرد عاقل تر است

VIKTOR-HANACEK
عکاس : VIKTOR HANACEK

اینکه فکر کنم به 10 سال قبل از زندگیم برگردم برام هیجان انگیزه و  فکر کردن در این مورد من رو به نتایج فوق العاده ای رسوند. قبل از ادامه ی صحبتم مطلب زیر از آقای دان هرالد ( Don Hrold ) رو بخونید که چقدر زیباست :

البته آب ریخته را نتوان به کوزه باز گرداند، اما قانونى هم تدوین نشده که فکرش را منع کرده باشد
اگر عمر دوباره داشتم،
مى کوشیدم اشتباهات بیشترى مرتکب شوم.
همه چیز را آسان مى گرفتم.
از آنچه در عمر اولم بودم ابله تر مى شدم.
فقط شمارى اندک از رویدادهاى جهان را جدى مى گرفتم.
اهمیت کمترى به بهداشت مى دادم.
به مسافرت بیشتر مى رفتم.
از کوههاى بیشترى بالا مى رفتم و در رودخانه هاى بیشترى شنا مى کردم.
بستنى بیشتر مى خوردم و اسفناج کمتر.
مشکلات واقعى بیشترى مى داشتم و مشکلات واهى کمترى.
آخر، ببینید، من از آن آدمهایى بوده ام که بسیار مُحتاطانه و خیلى عاقلانه زندگى کرده ام، ساعت به ساعت، روز به روز. اوه، البته منهم لحظاتِ سرخوشى داشته ام.
اما اگر عمر دوباره داشتم از این لحظاتِ خوشى بیشتر مى داشتم.
من هرگز جایى بدون یک دَماسنج، یک شیشه داروى قرقره، یک پالتوى بارانى و یک چتر نجات نمى روم. اما اگر عمر دوباره داشتم، سبک تر سفر مى کردم.
اگر عمر دوباره داشتم، وقتِ بهار زودتر پا برهنه راه مى رفتم و وقتِ خزان دیرتر به این لذت خاتمه مى دادم.
از مدرسه بیشتر جیم مى شدم.
گلوله هاى کاغذى بیشترى به معلم هایم پرتاب مى کردم.
سگ هاى بیشترى به خانه مى آوردم.
دیرتر به رختخواب مى رفتم و مى خوابیدم.
بیشتر عاشق مى شدم.
به ماهیگیرى بیشتر مى رفتم.
پایکوبى و دست افشانى بیشتر مى کردم.
سوار چرخ و فلک بیشتر مى شدم.
به سیرک بیشتر مى رفتم.
در روزگارى که تقریباً همگان وقت و عمرشان را وقفِ بررسى وخامت اوضاع مى کنند، من بر پا مى شدم و به ستایش سهل و آسان تر گرفتن اوضاع مى پرداختم. زیرا من با ویل دورانت موافقم که مى گوید: “شادى از خرد عاقل تر است”.
اگر عمر دوباره داشتم، گْلِ مینا از چمنزارها بیشتر مى چیدم …

 قبل از هر چیزی این سوال رو از خودمون بپرسیم

وقتی میخواهیم به 10 سال قبل برگردیم چرا باید بعضی چیزها رو تغییر بدیم ؟! و چرا شاید تغییری در مسیر زندگیمون بدیم ؟!

جوابش فقط یک جمله ی ساده ست “ برای اینکه حس خوبی داشته باشیم و در آرامش و شادی زندگی کنیم

اینکه من به 10 سال قبل برگردم :

به دانشگاه نمیرم، زبان میخونم، سفر میکنم، پول درمیارم و ….

همه ی اینا برای اینه که حس خوبی داشته باشیم و از زندگی لذت ببریم.

واقعیت امر اینه که شاد بودن هیچ ربطی به پولدار بودن و … نداره ، آدم های زیادی هستند میلیاردر هستند ولی زندگی خسته کننده ای دارند و شاد نیستند به این خاطر که نمیدونن برای چی زندگی میکنند.

از وقتی تصمیم گرفتم شاد باشم واز زندگی لذت ببرم واقعا تاثیر خیلی زیادی دیدم حضور خداوند رو بیشتر در زندگیم احساس کردم و سعی کردم باهاش دوست باشم، وقتی میرم بیرون ساعت ها عکاسی میکنم به این خاطر که با دقت بیشتری به خلقت و زیبایی بنگرم و ازشون لذت ببرم و همینطوری ازشون رد نشم، وقتی پاهام رو روی شنهای لب دریا میذارم با تمام وجودم حسشون میکنم، هنگامی که گرمی چای و قهوه رو حس میکنم لذت می برم و وقتی زیر دوش آب سرد هستم از این نعمت فوق العاده سپاسگذار هستم …

همه ی اینها باعث میشه شاد باشم از زندگیم لذت ببرم و حتی توی کارهام موفق ترعمل کنم چونکه خداوند رو کنارم دارم.

وقتی اینجوری زندگی کنم وقتی عزرائیل میاد میگه میکائیل بلند شو بریم وقت رفتنه، نمیگم یه روز دیگه بهم فرصت بده تا کارهایی که نکردم رو انجام بدم بلکه میگم : من توی این دنیا خیلی خوب زندگی کردم بریم اون دنیا تا از اونجا هم لذت ببرم و خدای خودم رو ببینم… این حس زیبا چقدر میتونه تاثیرگذار باشه روی زندگیم…خدایا سپاسگذارم که کنارم هستی.

پس ، اگر من به 10 سال قبل برگردم ، از این لحظاتِ خوشى بیشتر مى داشتم …

 

من خودم این فیلم رو دیدم لذت بردم :

 

پی‌نوشت :

1) تصویر اصلی این مطلب برگرفته از وبسایت gratisography

2) اسم عکاس مربوط به هر عکس نوشته شده است.

خوشحال میشم نظر شما رو در این باره بدونم.

شاد و ثروتمند باشید

 

سلام دنیا !

سلامی به گرمی تابستان به همه ی شما عزیزانی که در حال حاضر این مطلب رو میخونید.

اولین پست وبلاگم رو منتشر کردم و تصمیم گرفتم مطالبی رو در هر زمینه ای که علاقه مند بودم روی وبلاگم منتشر کنم، این مطالبی که قراره روی وبلاگم منتشر بشه در حال حاضر شامل دست نوشته ها، تجربیاتم، عکس و ویدئو میشه و به احتمال زیاد در آینده دسته بندی های دیگه ای هم بهش اضافه کنم.

هدف اصلی من از راه اندازی این وبلاگ منتشر کردن برخی مطالب و تجربیاتم هست که پل  ارتباطی باشه بین من و دوستان عزیزم که بیشتر باهاشون در ارتباط باشم و امیدوارم بشه از این طریق از تجربیات همدیگه استفاده کنیم و مطالبی رو با هم به اشتراک بذاریم و با هم مطالبی رو هرچه بهتر یاد بگیریم.

خوشحال میشم نظرات خودتون رو  با من در میون بذارید.

شاد باشید 😉

 

پی نوشت » عکس این مطلب گرفته شده توسط : VIKTOR HANACEK