بعد از ۲۵ سال از زندگیم…

به لطف خدای مهربان و بخشنده م ۲۵ سال از بودنم توی این دنیا گذشت و وارد سال جدیدی از زندگیم شدم. هر چند این مطلب باید ۲۳ تیرماه نوشته میشد ولی به دلیل مشغله کاری تا به امروز نتونستم…

وقتی به امروزم فکر میکردم، حساب میکردم که چقدر از زندگیم مفید بوده و چقدر تونستم خودم رو بهتر بشناسم و چقدر به اهدافم رسیدم؟! وقتی به سالهای قبل زندگیم نگاه میکنم همه اون مراحلی که طی کردم از همکاری با تیم های برنامه نویسی توی شهرم، شراکت با یک نفر… ، همکاری با شرکتی تولیدی و … همه ی این موارد شاید تایم زیادی از من گرفته باشند و بعضی از آنها ناموفق بودند ولی مثل حلقه هایی از  زنجیر به هم متصل بودند تا امروز من جایی که لازمه باشم! و اگر این مراحل طی نمیشد شاید الان مسیر زندگیم تفاوت داشت.

واقعا خوشحالم که الان در مسیری هستم که به آن خیلی علاقه مند هستم… به عقیده ی من همه ی دنیا بر اساس قانون تکامل داره پیش میره و باید این مراحل طی میشدن!

دقیقا زمانی وارد مرحله ای مفید از زندگیم شدم که درک کردم، دانشگاه من رو به هدفم نمیرسونه و فقط و فقط وقت تلف کردنه و در دنیایی که به سمت مدرک گرایی میره، تخصص ها کمتر و کمتر میشه. ترم ۳ از دانشگاه بود که بیخیال درس ها شدم و فقط شب امتحانی پاس می شدند و تمرکزم روی برنامه نویسی و طراحی وب بود. هر چند منکر این موضوع نمیشم که دانشگاه باعث شد وارد دنیای برنامه نویسی بشم و البته تنها مزیتش هم همین بود.

نزدیک به یکسالی است که به سمت تهران نقل مکان کردم. با وجود سختی هایی که برام داشت و تجربه ی اولم از زندگی تنهایی و با وجود دوری از خانواده و …. دلم رو زدم به دریا و وارد شهری غریب شدم با مردمانی متفاوت از شهرهای مختلف، با فرهنگهای مختلف… تجربیات و موفقیت هایی که طی این یکسال به دست آوردم خیلی برام لذت بخش بودند و از این بابت خدای بزرگ رو شاکرم چونکه در تمام مراحل زندگیم حضورش رو حس کردم و در لحظاتی همراهم بود که تصورش برام محال بود.

دوری از وابستگی هایی که داشتم خیلی خیلی… سخت بود به طوریکه نمیتونم حسم رو بیان کنم ولی درکنارش مزیتهایی برام داشت که در شهر خودم رسیدن بهشون خیلی سختتر بود. با آدم های زیادی آشنا شدم با رفتارها و نگرش های مختلف که هر کدومشون برای من جذاب بودند.

چیزی که برای من در زندگیم تثبیت شد و هنوزم دارم بهش فکر میکنم بحث باور آدمهاست! اینکه زندگی من و همه ی اون مواردی که بالاتر اشاره کردم به باور شخصی من بستگی داره و زندگی من رو میسازه، عملا این موضوع رو تجربه کردم، هر باوری داشته باشی و به هرچیزی فکر کنی همون رو جذب میکنی و این موضوع عین واقعیته هرچند درکش سخته…

مسیری را در زندگیم شروع کردم تا بتونم به اهدافی که سالهاست در ذهن دارم برسم و ایمان دارم که با وجود خدای عزیزم در کنارم، بهشون میرسم و این نقطه قوتی است که من رو به ادامه ی مسیرم امیدوارتر میکنه. یادمه حدودا ۶ سال پیش بود با شخصی در مورد اهدافم صحبت کردم که به نوعی الگوی من برای زندگیم بود و دقیقا یادمه که چطور تحقیر شدم که این اهداف برای من خیلی بزرگن و … بعد از اون بود کتاب کیمیاگر رو خوندم که باعث شد حرفهای اون شخص تقریبا تاثیرگذاریش رو از دست بده و به ادامه مسیرم فکر کنم و پس از آن، حضور افرادی موثر در زندگیم… الان که فکر میکنم توی مسیر درست هستم 🙂

[کتاب کیمیاگر رو دوباره شروع کردم به مرور (نسخه ی صوتی ) و حدودا تا الان بیش از ۱۲ باری گوش کردم، که هر بار نکته های جدیدی ازش یاد میگیرم، جالب اینجا بود وقتی کتاب کیمیاگر رو با زندگی خودم مطابقت میدادم، خیلی شبیه بودن و الان من دقیقا به دنبال افسانه شخصی خودم هستم افسانه ای که برای من مقدسه…]

چند روز قبل بود با شخصی به صورت کاملا اتفاقی آشنا شدم، الانم که فکر میکنم چرا باید این شخص دقیقا در این تایم در این مکان باشه و دقیقا در مورد موضوعی بحث کنیم که دغدغه ی من بود و راه حلی براش نداشتم! دلیلش این بود که من دنبال راه حلش بودم و این شخص به زندگیم جذب شد، مهم نیست کجای این دنیا هستیم مهم اینه که هر شخصی در زندگی ما میتونه وسیله ای باشه برای رسیدن به نتیجه ای که میخواهیم و کسی که این وسیله رو سر راهمون قرارداده از رگ گردن بهمون نزدیکتره…. الانم که دارم بهش فکر میکنم اشتیاق تمام وجودم رو گرفته و انگیزه ای فوق العاده برای ادامه ی مسیرم دارم و دقیقا چیزی بود که بهش نیاز داشتم…. خدایا شکرت…

selfi

در نهایت به این نتیجه رسیدم که :

مهم نیست کجای این کره خاکی زندگی میکنیم مهم اینه که چیزهایی که دلمون میخواد و عاشقش هستیم رو دنبال کنیم و باور کنیم همه اون چیزهایی که برای رسیدن بهش لازم داریم تامین میشه، فقط لازمه نکاتی رو همیشه به خودمون یادآوری کنیم چون این نکات خیلی فرار هستند. اگر فکر کنیم که زمان خیلی محدودی برای زندگی داریم به این نتیجه میرسیم که چیزهایی رو دنبال کنیم که عاشقش هستیم، همیشه به این فکر میکردم چرا یک نفر حاضره جونش رو به خطر بندازه و بره بالای برجی خطرناک و یا برج ایفل عکس سلفی بندازه و یا کارهای وحشتناکی انجام بده که از دید من و شما شاید کاری احمقانه باشه اما الان این موضوع برای من درک شده و کاملا مقدسه چونکه دنبال چیزی رفته که دلش میخواد و این تمام اون چیزی هست که ما هم باید بریم دنبالش و اصلا مهم نیست اطرافیان چه فکری میکنند.

jobs

تصمیمی که گرفتم :

به میکائیل که ۲۷ سال شده ایمیلی میفرستم!! و بهش میگم که انتظار دارم توی سن ۲۷ سالگی کجا باشی و امروز چه فکرهایی توی سرم دارم، اینکار باعث میشه اهدافی که دارم رو بنویسم و تمرکز بیشتری روی آن داشته باشم و به نوعی هدف گذاری کنم… وقتی ۲ سال دیگه ایمیلم به دستم برسه میفهمم که چقدر پیشرفت داشتم، چقدر طرز تفکرم رشد داشته و … حدس میزنم حس فوق العاده ای بهم میده!

با استفاده از وب سایت ( lettertomyfutureself ) یک ایمیلی به ۲ سال دیگه ی خودم میفرستم. شما هم امتحان کنید

اگر تا انتهای این مطلب رو خوندید، خوشحالم 🙂 و خوشحالتر میشم نظرتون رو بدونم .

امیدوارم زندگیتون سرشار از شادی و موفقیت باشه .

لحظه ها را زندگی کنیم!

دلیل نوشتن این مطلب درک موضوعی بود که هیجان و ذوق زیادی رو برام ایجاد کرد و تا روزها بهش فکر میکردم و واقعا خوشحالی عجیب و وصف ناپذیری توی دلم به وجود آورد.

اينکه يادتان باشد قرار است بميريد بهترين راه براي آن است که در اين دام نيفيتيد که فکر کنيد چيزي براي از دست دادن داريد. شما کاملاً عريان هستيد. دليلي ندارد که حرف دلتان را دنبال نکنيد.

این مطلب فوق رو احتمالا بارها شنیدید البته اگر با استیوجابز آشنا باشید. این مطلب یکی از سخنان الهام بخش استیوجابز هست که اکثرا در موردش صحبت میشه و موردی بود که من تا مدتها میخوندم ولی نمیتونستم درکش کنم اصلا برام ملموس نبود یعنی چی آدم تصور کنه داره میمیره و به این خاطر هم شده باید کاری رو دنبال کنه که دوست داره؟ یا در بخشی دیگه به این صورت بیان میشه که ‘ تصور کنید امروز آخرین روز زندگیتونه، امروز آیا همانکاری را انجام می دهید که قصد داشتید اگر نه دنبال کاری برید که حاضرید قبل از مرگتان انجام دهید و به حرف دلتان گوش دهید ‘

لحظه ها را زندگی کنید

واقعا تصور این موضوع برام سخت بود و اصلا نمیتونستم درکش کنم ! تا اینکه مطلبی از ‘ محمود دولت آبادی ‘ رو خوندم که همین مفهوم جمله فوق رو به سبکی دیگه و ملموس تر بیان کرده که واقعا حس خوبی بهم داد.

 

 

از خانه دلت چه خبر؟

کلاس دوم دبستان شیفت بعدازظهر بودم. باران تندی می‌بارید. آن روز صبح یک چتر هفت رنگ خریده بودم، وقتی به مدرسه رفتم دلم می‌خواست با همان چتر زیبایم زیر باران بازی کنم اما زنگ خورد.
هر عقل سالمی تشخیص می‌داد که کلاس درس واجب‌تر از بازی زیر باران است. یادم نیست آن روز آموزگارم چه درسی به من آموخت، اما دلم هنوز زیر همان باران توی حیاط مدرسه مانده.بعد از آن روز شاید هزار بار دیگر باران باریده باشد و من صد بار دیگر چتر نو خریده باشم اما ، آن حال خوب هشت سالگی هرگز تکرار نخواهد شد.
این اولین بدهکاری من به دلم بود که در خاطرم مانده. اما حالا بعضی شب‌ها فکر می‌کنم اگر قرار بر این شود که من آمدن صبح فردا را نبینم؛ چقدر پشیمانم از انجام ندادن کارهایی که به بهانه‌ی منطق، حماقت نامیدمشان.حالا می دانم هر حال خوبی سن مخصوص به خودش را دارد.
ﺁﺩﻡ ﻫﺎ ﻫﻤﻪ ﻣﯽ ﭘﻨﺪﺍﺭﻧﺪ ﮐﻪ ﺯﻧﺪﻩ ﺍﻧﺪ؛ ﺑﺮﺍﯼ ﺁﻧﻬﺎ ﺗﻨﻬﺎ ﻧﺸﺎﻧﻪ ﯼ ﺣﯿﺎﺕ؛ ﺑﺨﺎﺭ ﮔﺮﻡ ﻧﻔﺲ ﻫﺎﯾﺸﺎﻥ ﺍﺳﺖ !ﮐﺴﯽ ﺍﺯ ﮐﺴﯽ ﻧﻤﯽ ﭘﺮﺳﺪ : ﺁﻫﺎﯼ ﻓﻼﻧﯽ، ﺍﺯ ﺧﺎﻧﻪ ﯼ ﺩﻟﺖ ﭼﻪ ﺧﺒﺮ؟ ﮔﺮﻡ ﺍﺳﺖ؟ ﭼﺮﺍﻏﺶ ﻧﻮﺭﯼ ﺩﺍﺭﺩ ﻫﻨﻮﺯ؟تک تک لحظه ها را زندگی کنیم، آنطور که اگر فردایی نبود راضی باشیم.

مطلب فوق رو به صورت صوتی ضبط کردم و با شما عزیزان به اشتراک گذاشتم. امیدوارم همانطورکه این موضوع برای من جذاب و تاثیرگذار بود برای شما هم مفید بوده باشه.

شاد باشید و از همین الانتون لذت ببرید 🙂

اشتباهی که شرکت های درحال توسعه B2B انجام می دهند!

طبق تجربه ی شخصی که سالهای قبل با برخی شرکت های تولیدکننده داشتم موضوعی که متوجه شدم بسیار برام جالب بود که اکثرا به خاطر عدم دانش کافی قصد دارند موضوعی را مدیریت کنند که از آن اطلاعی ندارند! این موضوع کمی مبهمه ولی در ادامه کامل موضوع و تجربه شخصی خودم رو توضیح خواهم داد .

طی سالهای گذشته من با چند شرکت تولیدکننده که در حال توسعه بودند همکاری هایی داشتم که این همکاری از پیاده سازی و طراحی وب سایت شرکت شروع شد تا اینکه وارد مسائل مهمتری همچون مارکتینگ، بهینه سازی و تولید محتوای مناسب و … شدیم.

حضور در فضای مجازی نیازمند برنامه ای حساب شده

همانطور که در مطلب قبل توضیح دادم ( همیشه حق با مشتری نیست! ) به این موضوع اشاره کردم که طراحی و پیاده سازی وب سایت در واقع قدم اول و پایه ی یک شرکت محسوب میشه و مهمتر از موضوع پیاده سازی، نحوه مدیریت و ارتباط با کلاینت ها و آنالیز رفتار و واکنش اونها نسبت به محصول و یا سرویس شماست.

قبل از طراحی و پیاده سازی وب سایت مدیرعامل شرکت باید هدف خود از طراحی و راه اندازی وب سایت رو مشخص کنه که در بیشتر اوقات خودشون هدف رو نمیدونن و تنها نکته ای که بیان میکنند حضور در فضای مجازی لازم و ضروریه! اما آیا واقعا شرکت های بزرگی همچون گلرنگ صرفا با حضور در فضای مجازی به هدفشون رسیدند ؟! به طور یقین خیر!

حضور در فضای مجازی وسیله ای است برای تاثیرکذاری بیشتر در راستای بیزینس پلنی که دارند و در واقع میشه گفت درصدی از موضوع موفقیت شرکته.

همه ما میدونیم که واقعا میشه وب سایتهای بسیار زیبایی طراحی کرد و یا فروشگاهی زیبا ساخت و وارد رقابت با سایر شرکتهای فروشگاهی در حوزه آنلاین شد اما وبسایت ما هرچقدر هم زیباتر و کاربرپسندتر باشد وقتی پلنی مناسب نداشته باشیم بدون شک موفق نخواهد بود.

حالا برگردیم به سراغ موضوع اصلی بحث و عملکرد مدیران شرکتهای در حال توسعه ای که B2B  هستند و مستقیم با مشتری در تماس نیستند، جالب اینجاست که من به طور همزمان با چند شرکت در ارتباط بودم که محصولات متفاوتی عرضه میکردند ولی نگرش مدیران شرکت بسیار شبیه بود و این باعث درجا زدن شرکت و عدم پیشرفت مناسب شرکت بود. هر یک از مدیرعاملان در حال گذار از یک فروشنده حرفه ای به یک مدیرعامل بودند و هنوز هم درک نکرده بودند که یک مدیرعامل چه وظایفی میتونه داشته باشه و چقدر میتونه فراتر از یک فروشنده تاثیرگذار باشه و نمیتونستن برخی کارها رو به بقیه و افراد متخصص در اون حوزه واگذار کنند و خودشون نظارت داشته باشند. اونها باور نداشتن که میشه بیشتر از اون چیزی که الان هستند موفقتر باشند و جمله ای که از یکی از مدیران شنیدم این بود که :

ما باید لقمه ای به اندازه دهن خودمون برداریم و توانایی رقابت با شرکت های بزرگ رو نداریم!

خرید سرویس و دریافت خدمات از سایر شرکت ها (outsourcing)

ضرب المثلی هست که میگه :

ما ثروتمند نیستیم که وسائل چینی بخریم!

قضیه به اینجا برمیگرده که متوجه شدم گاهی وقتها برای خرید سرویس هایی که شرکت نیاز داشت و استعلامی که گرفته میشد به خاطر اختلاف قیمتی در حدود یه تومن سرویس ارزان تر رو انتخاب میکردند با وجود اینکه مشخص بود که سرویسی که گرونتره مطمئن تره و تضمینی هم به شرکت داده میشد! ( البته بعد از بررسی به نتیجه رسیدم و همیشه به این صورت نیست )

و در نهایت یکی از بزرگترین مشکلاتی که من دیدم احساسی بودن در تصمیم گیری بود و همچنین حاضر به ریسک برای جهش رو به رشد شرکت نبودند.

نکته ی آخری که میتونم اشاره کنم در قالب یک سواله :

همانطور که در جریان هستید یکی از مهمترین بخش های رشد و پیشرفت یک وبسایت بخش تولید محتوای مناسب برای اون وبسایته، ولی برای شرکتی که فرضا 3 محصول بیشتر نداره به چه میزان میشه در مورد محصولاتش نوشت تا  وبسایتش ارتقا پیدا کنه؟! 10 مطلب، 50 مطلب، چقدر؟ آیا اصلا امکان تولید همچین محتوایی برای این حجم کم از محصول وجود داره ؟ قطعا جواب منفیه و محدود هستیم.

پس راه اینکه شرکتها بیشتر شناخته بشن و بیشتر روی مصرف کننده تاثیر بذارند چیه ؟!

اینجاست که واجب و ضروریه مدیرعامل به نیروی متخصص باید رو بیاره و بخشی از کار رو واگذار کنه!

expert

پ.ن : مطالبی که نوشتم طبق تجربیاتی بودند که طی سالهای گذشته با برخی شرکت ها داشتم و از دید من این موضوع ها مانع رشدشون بود.

شاد باشید

همیشه حق با مشتری نیست!

شاید خیلی وقت‌ها وقتی توی یکی از مراکز خرید و یا بانک و… بودیم این شعار رو دیده باشیم که به این موضوع اشاره کردند که ‌(همیشه حق با مشتری است! ) شعاری که باعث افزایش تعداد مشتریانشون میشه! ولی من به طور یقین میگم این یک شعار بی معنی است البته در حوزه تخصص خودم! (برنامه نویسی و طراحی وب)

از وقتی که وارد دنیای تجارت شدم و پروژه هایی رو انجام دادم، تمام پروژه هایی که مشتری اعتماد کرده و اجازه داده آنطور که بهتر است عمل کنم و به تخصصم اعتماد کرده همیشه بهترین نتیجه رو گرفتیم ولی در مقابل در یکی از پروژه‌های اخیر بود که یکی از مشتریان طرحی رو ارائه کرد که پیاده‌سازی بشه و در این طرح من به وضوح خطاهایی رو میدیدم که باعث کاربرپسند نبودن وب‌سایت میشد و کاربر اذیت میشد، تغییراتی رو توی طرح ایجاد کردم و پیشنهاداتی دادم که به طور کامل رد شد! و جوابشون این جمله بود که ( ما دقیقا همین طرح رو میخواهیم )!

و بعد از ۴ ماه از اتمام پروژه طی یک ایمیل با عنوان ارتقا و توسعه، درخواست تغییراتی رو دادند، تغییراتی که پیشنهادات قبلی من بودند!

تجربه کاربری، طراحی وب

آیا صرفا طراحی یک ‌وب‌سایت میتونه برای مشتری کافی باشه؟!

اگر دقت کنید محصولاتی که به بازار عرضه ‌می‌شوند در صورتی احتمال موفقیتشون بالاتر میره که به صورت تخصصی راحتی استفاده کاربران را در محصول دخیل کنند و به صورت مستقیم نظر مشتری رو پیگیر نباشند همانطور که استیوجابز عمل کرد و تحولی عظیم رو در تجربه کاربری ایجاد کرد.

در دنیای طراحی‌وب امروز صرفا طراحی یک وب‌سایت و شروع یک کسب و کار راه به جایی نمیبره بلکه رسیدن به مقصد و بازدهی زمانی شروع میشه که رفتار کاربران رو بررسی کنیم که چقدر با این سیستم راحت هستند؟! چه میزان بازدید از طریق گوشی‌موبایل بوده؟ و چطور میشه کاربر با کمترین کلیک به مقصدش برسه؟ اینها سوالاتی هستند که باید جواب داده بشن و راه رسیدن به جواب هم نظر صاحب وب‌سایت نیست بلکه آمار این بررسی‌ها و نتیجه ای واضح و مشخص این جواب رو مشخص میکنه.

کاربرپسند بودن طراحی وب

به قول امیرعباس عبدالعلی که متنی رو با عنوان (5 راه برای جذب مشتریان مناسب جهت طراحی سایت) نوشته بود، در قسمتی اینطور بیان میکنه که :

اگر مشتری طرحی درخواست کرد که باب میل شما نبود و یا از نظر طراحی و کدنویسی کاری سطح پایین و مخالف استاندارد های وب را به شما ارجاع داد، از پذیرش آن اجتناب کنید. درمانده نباشید و طوری رفتار کنید که مشتری بداند، اوست که به شما نیاز دارد.

از این رو گاهی وقت‌ها باید بعضی فرصت‌ها و پروژه‌ها رو کنسل کرد همانطوریکه جابز میگه :

ما برای انجام همه چیزها فرصت پیدا نخواهیم کرد. زیرا این زندگی ما زندگی کوتاهی است و بعد می میرید. پس ما کاری که با زندگی مان می کنیم، بهتر است واقعا خوب باشد و واقعا ارزشش را داشته باشد.

 

و چه زیبا در مورد طراحی بیان میکنه که :

وقتی نجاری باشید که یک کشوی زیبا می سازد، دلتان نمی خواهد از تخته سه لا برای پشت آن استفاده کنید، اگرچه که این تخته سه لا رو به دیوار باشد و هیچکس آن را نبیند. شما خودتان می دانید که آن تخته سه لا، آنجاست پس تصمیم می گیرید از یک چوب خوب و زیبا برای آن استفاده کنید. برای اینکه شب راحت بخوابید،کیفیت و مرغوبیت باید همه جا به دقت لحاظ شود.

طراحی فقط آن چه که نظر می رسد و احساس می شود، نیست. طراحی نحوه کارکرد آن است.

و در نهایت :

اصل و اساس اپل، یک شرکت تولید کننده محصولات مصرفی برای مشتری است. برای آن مشتری که به ما نظر مثبت یا منفی می دهد. او آن کسی است که ما درباره اش فکر می کنیم. و فکر می کنیم وظیفه ما این است که مسوولیت کل تجربه کاربری را به عهده بگیریم. اگر درست از آب در نیاید، خیلی صاف و ساده، تقصیر ماست.

try to accomplish

شاد و موفق باشید 🙂

 

پی‌نوشت‌ها :

  1. نقل قول‌های استیو جابز برگرفته از وب‌سایت خوشفکری هستند.
  2. تصاویر برگرفته از وب‌سایت pixabay هستند.

سازنده باشیم نه مخرب!

وقتی یک محصولی به بازار ارائه میشه حالا با هدف اقتصادی و یا غیراقتصادی، انتقادها و پیشنهاداتی از جانب مشتریان و استفاده کنندگان وجود خواهد داشت و بدون شک همین انتقادات و پیشنهادات میتونه باعث پیشرفت و یا لطمه به محصول بشه، وقتی در جایگاهی هستیم و از محصولی یا شخصی انتقاد می‌کنیم باید به این نکته خیلی توجه کنیم که هدف اصلی ما از انتقاد چیست ؟ اگر پشت موضوع هدفی غیر پیشرفت و بهبود وضعیت بود بدونید انتقاد نیست و میشه با اسم‌های دیگری اون رو معرفی کرد.

من قبلا اصلا به این موضوع فکر نمی‌کردم تا اینکه اخیرا در پروژه ای شرکت داشتم و این پروژه با مسئولیت من ارائه شد و تمام سعیم این بود که محصولی بدون عیب ارائه کنم و از تمام دانشم استفاده کردم واین موضع فرصتی برای پیشرفت بهتر من بود، در این بین شخصی با لحنی غیرمودبانه و با هدف غیراز بهبود تویتی منتشر کرد که برای من ناخوش بود، ولی این باعث شد به مسئولیتم و کاری که انجام میدم بهتر توجه کنم.

چند ماه قبل پیام صادری به همراه آرش میلانی روی پادکستی فعالیت داشتند و در یکی از بخش‌ها مطلب خیلی خوبی رو مطرح کردند و اون ارائه‌ی اپلیکیشن اینباکس گوگل بود، به این صورت که در نسخه‌ی اولیه و آزمایشی این اپلیکیشن که توسط تیم گوگل تست و مورد استفاده قرار گرفت انتقادهای زیادی به این اپلیکیشن گرفته شد ولی انتقاداتی سازنده به این صورت که همه ی تیم جمع شدند و انتقادها رو بررسی کردند و با هدف بهبود وضعیت، این سرویس جدید رو مورد بازبینی قرار دادند و در نهایت با موفقیت ارائه شد و استقبال خوبی هم شد.

این رو قبول کنیم وقتی انتقادی می‌کنیم به هدفمون و وضعیتی که ممکنه پیش بیاد فکر کنیم، گاهی وقتها میشه با ارسال ایراداتی که دیدیم به سازنده‌گان محصول هم باعث بهبود وضعیت بشیم و هم رابطه ای مثبت و سازنده ایجاد بشه ، واقعا هدفی که پشت قضیه‌ست خیلی میتونه موثر باشه… درنهایت اینکه اگر هدفی مثبت پشت انتقاد باشه به بهترین حالت سعی میکنیم مطرحش کنیم حالا یا علنی و یا در قالب یک پیام…

و من خدا رو شکر میکنم، که این موضوع باعث شد بیشتر دقت و توجه کنم چون باور من اینه که هرچیزی برام پیش میاد اتفاقی نیست و دلیل این اتفاق گوشزد کردن این موضع بود که میکائیل ریزبین‌تر باش و جزئیات رو بیشتر ببین و تست نهایی رو با دقت بیشتری انجام بده…

از ته دلم براتون آرزوی شادی دارم 😉

از ایده تا اجرا …

بدون شک هر شخصی برای تغییر و تحول زندگیش و یا اطرافش و از جهتی به دست آوردن پول بیشتر، ایده هایی به ذهنش خطور میکنه ولی اینکه فکر کنیم این ایده فقط به ذهن ما رسیده تصور اشتباهیه که معمولا وجود داره و بدون شک تفاوت ایده ای که به ذهن شما رسیده با ایده ی سایرین در نحوه ی پیاده سازی و مدیریت اون ایده ست.

ایده تا اجرا
ایده ی خوب اگر درست پیاده سازی و مدیریت نشه به موفقیت نمی رسه…

پس اینکه بترسیم ایده ای رو که داریم با سایرین مطرح کنیم ترسی بی مورده مگر در مواقع استثنایی و حیاتی. جالب اینجاست من وقتی خودم ایده ای به ذهنم رسیده و با دوستانم مطرح کردم معمولا تونستم توسعه ش بدم و از اون موضوع فراتر برم و…

موضوع بسیار مهمی که وجود داره اعضا و تیمی هستند که اون ایده رو پیاده سازی می کنند، اگر تیمی که ایده رو اجرا می کنه تیمی شایسته نباشه و اعضای تیم دست در دست هم ندن و برای حل مشکلات با هم همفکر نباشند بدون شک اون ایده به باد فنا میره و افرادی دیگر با اجرای درست به موفقیت می رسند .

مسائلی که توی تیم های ناموفق مطرح میشه این موارد هستند که اعضای تیم بیان می کنند که :

  1. این مشکل پیش اومد تقصیر فلانی بود من بهش گفتم که ….
  2. من می دونستم که این قسمت مشکل پیدا میکنه و ….
  3. من میدونستم فلانی نمیتونه اینکار رو انجام بده ….
  4. …..

اصلا این افراد نتونستند مفهوم تیم رو درک کنند چون در تیم دیگه “من” وجود نداره و اگر مشکلی پیش بیاد باید حل بشه و همه به یک میزان مسئول هستند.

افراد تیم و زمان اجرای ایده از موضوعات کلیدی به موفقیت رسیدن یک ایده ست، نمونه ی خیلی آشکار مایکروسافت بود که تبلت رو در زمانی اشتباه و با سبکی اشتباه ارائه داد و شکست خورد و درعوض اپل با فرا رسیدن زمان مناسبش و با نحوه ی ارائه ی جذاب به موفقیتی رویایی رسید و…

وقتی ایده ای به ذهنمون می رسه قبل از شروع پیاده سازی باید ببینیم با روحیات و علاقه مون سازگار هست یا خیر؟! و بعد قدم بعدی رو برداریم. اگر هدف اول ایده پول باشه بعیده به موفقیت برسه!

 

شاد باشید 🙂

 

هیچ چیز اتفاقی نیست!

چند شب قبل بود منزل یکی از اقوام بودم که پسرشون از خدمت سربازی برگشته بود! موضوعی رو تعریف کرد که :

چند ماه قبل با یکی از دوستام رفته بودم برای آکواریومش ماهی و غذاشون رو تهیه کنه منم همراش بودم و همونجا مسائلی رو یاد گرفتم. بعد از اون موضوع که رفتم سربازی موقع تقسیم گفتن کی در مورد پرورش ماهی اطلاعات داره و منم دستم رو بالا بردم و همون مطالبی که چندماه قبل در عرض 10 دقیقه یاد گرفتم رو گفتم ، من رو گذاشتن برای بخش پرورش ماهی! و مثل اینه که اونجا رفتم این شغل رو یاد بگیرم و الانم قصد دارم بعد خدمت اینکار رو توسعه بدم و …

بعد از این موضوع بود خیلی فکر کردم، به تمام موضوع ها و مسائلی که برام پیش اومده فکر کردم و دیدم همه شون از کوچکترینشون تا الان زنجیروار به هم متصل هستند و انگار پیش زمینه ی هم هستند.

اینکه توی یک تیم برنامه نویسی باشم و مدتی مسئولیت بخشی رو به عهده بگیرم، اینکه مدتی مسئول انجمن نجوم باشم، مدتی شراکت کنم و … همه ی این اتفاقات و تجربیات  زمینه ای بودند برای اینکه من الان اینجا باشم و ایمان دارم دارم در مسیری حرکت میکنم تا به هدفی که دارم برسم و این مسیر رو خدای عزیزم برام آسون میکنه و افرادی رو وسیله قرار میده تا یاد بگیرم و برم جلو تا به مقصد برسم .

واو چقدر محشره که الان دارم بهش فکر میکنم واقعا هیچ چیزی اتفاقی نبوده و نیست پس سعی میکنم بیشتر از تک تک لحظاتم استفاده کنم.

بیایید کمی فکر کنیم به همه ی مسائلی که پیش اومده ، تنها دلیلش هدفیه که داریم و فرکانسیه که روش قرار داریم و اگر درست فکر کنیم اون وقته که به مقصد می رسیم. هر چیزی پیش بیاد قبلا جذبش کردیم….

براتون آرزوی شادی و ثروت دارم 😉

 

برای مادرم!

امروز میخوام در مورد مساله ای صحبت کنم که برای هر شخصی توی دنیا اهمیت داره ولی اکثرا نسبت به اون بی توجه هستیم. امروز میخوام در مورد مادر صحبت کنم.

مادرم، وجودم، عشقم و کسی که به من معنای زندگی رو بخشید

برای مادرم کسی که زندگی خود را فدای من کرد ، برای مادرم کسی که صبح تا شب بدون هیچ استراحتی همراهم بود برای کسی که میشه گفت فرشته ای است از جنس عشق و مهربونی که در هرحال و شرایطی بدون استثنا فرزندش پاره ی تنش هست حتی اگر فرزندش به او بی توجه باشه حتی اگر فرزندش اون رو فراموش کنه…

الان که دارم به خودم فکر میکنم واقعا خجالت میکشم که این متن رو می نویسم چون تا حالا نتونستم گوشه ای کوچک از لطف مادرم رو جبران کنم و… به قول یکی از دوستان چقدر زیبا میگفت که

اگر من مادرم را روی دوشم بگذارم و کل دنیا بگردونمش بازم نمیتونم زحمات و لطف مادرم رو جبران کنم

madar

حالا این سوال پیش میاد خدایی که این فرشته رو خلق کرده که همراهمون باشه و اینقدر مهربونه که قابل وصف نیست واقعا خودش باید چه جوری باشه ؟ مهر و محبت مادر در مقایسه با اون قطره ای در دریاست…

نمیدونم چرا همه تصویر خدا رو خشمناک و … جلوه میدن ! اصلا این با ذاتش همخوانی نداره…

خدایا به من قدرتی بده که بتونم لااقل از امروز با مادرم طوری رفتار کنم که لایق فرزندیش باشم. طوری رفتار کنم که فردا حسرت نخورم… آمین.

این خوبه که یک روز در سال رو به نام روز مادر داریم ولی اگر بتونیم بدون هیچ مناسبتی گاهی وقتها روزشون رو تبریک بگیم و شاخه گلی رو بهشون بدیم چقدر لذت بخش میشه. امیدوارم بتونم.

در آخر بهتون توصیه میکنم حتما این ویدئو رو ببینید :

تجدیدی خاطره از انجمن نجوم بوکان و سرگذشت آن!

سلامی به روشنی ستاره های آسمان و گرمی آفتاب سوزان

به عقیده ی من NGO هایی که فعالیت مثبتی رو دارند میتونند تغییر و تحول رو ایجاد کنند چون یک NGO  شکل گرفته از میان دل مردمه بدون هیچ محدودیتی، و این باعث میشه افراد اون خلاق و موثر واقع بشن ولی باید بهشون اجازه داد و تامینشون کرد.

boukan

سال 1389 بود که به همراه تعدادی از دوستان و همکلاسیها تصمیم به تاسیس انجمن نجوم در شهرمون بوکان گرفتیم، از آنجائیکه همگی علاقه مند بودیم، برای  تاسیس این انجمن هفت خوان رستم رو طی کردیم و از فرمانداری و اماکن شهرم تا رضائیه را طی کردیم تا بتونیم مجوزی رو برای فعالیت دریافت کنیم. هفت نفر هیات موسس و چند نفر عضو علل البدل کم سن و سال که همگی یا دبیرستانی و یا در راه ورود به دانشگاه بودیم.

انجمنی با نام انجمن جستجوگران راز که به دنبال رازهایی در دل آسمان و کهکشانها بودیم و غافل بودیم از پیچیدگی راه که جدا از بار علمی باید کوله باری از مسائل دیگر را هم حمل کنیم! از آنجایی که انجمن مردمی بود و هیچ بودجه ای براش تامین نمیشد باید یا از جیب خودمون و یا با کمک های مردم و یا با ابتکاری همچون فروش کتاب علمی و نرم افزار و… به راهمون ادامه میدادیم…

me

با اولین جلسه ی علنی که با جمع افراد نامی شهرستان برگذار شد اعلام حضور کردیم و از این پس قصد برداشتن گامی بزرگتر را داشتیم، اینکه همه ی علاقه مندان این عرصه را دور هم جمع کنیم و همه با هم بتونیم با اردوها و رصدهای علمی جدا از یادگیری علمی با قدرت و عظمت خلقت هرچه بیشتر آشنا بشیم و بتونیم اندکی با خود خلوت کنیم تا شاید درک کنیم از کجا آمده ایم و به کجا میرویم؟!

چند ماه بعد، با انجمنی دیگر در شهرستان مهاباد آشنا شدیم که از لحاظ مالی و تجهیزات علمی کاملا تامین بودند و تصمیم گرفتیم با همکاری این انجمن رصدی علمی را برای جوانان و علاقه مندان و خانواده های بوکان برگذار کنیم، بعد از طی مراحل در یکی از کوههای تفریحی بوکان (کیوه ره ش ) اقدام به برگذاری کردیم.

روز برگذاری رصد بود و مشغول نصب تلسکوپ و وسایل نجومی بودیم که از اطراف محل برگذاری نیروهای امنیتی رو دیدیم که برای تامین امنیت محل حضور پیدا کردند و این موضوع هم چراغ امید و هم تعجبی! رو در ذهن ما روشن کرد، خوشحال بودیم و انگیزه پیدا کردیم. وسط های رصد بودیم که نماینده شهر و فرماندار و شهردار و…. در رصد حضور پیدا کردند و جواب سوالمون رو یافتیم! …

:D
😀 , دوست عزیزم آقای رضا روز این لحظه رو شکار کردن موقعی که درگیر هماهنگی و کارهای رصد بودم.

طبق روال معمول و همیشگی مسئولین آمدند و قول دادند و صحبت کردند و رضایت جمع کردند و عمل را حذف کردند و مردم کف زدند و رفتند و تمام !

بعد از رصدها و نمایشگاههایی که برگذار کردیم به دلیل مسائل مالی و نبود امکانات کافی و مشکلاتی که به طور ناخواسته درگیر می شدیم انجمن نجوم رفته رفته روند نزولی خود رو طی میکرد و همه ی انگیزه هایی که افراد داشتند کمتر و کمتر میشد و کار به جایی رسید که به جای رصدهای عمومی فقط اعضای انجمن برای ارضای حس درونی خود رصد برگذار میکردیم و بیخیال گسترش و توسعه ی انجمن شدیم.

درنهایت :

برای تغییر و ایجاد موسسه ای قدرتمند و علمی نباید از لحاظ مالی وابسته به نهادی خاص یا وعده های توخالی و یا مردم بود بلکه قبل از تاسیس باید راهها و گزینه هایی را برای درآمدزایی موسسه و تامین نیازهایش درنظر گرفت تا در مرحله ی اول بتونه سرپا بمونه و به ثبات برسه و در این مدت اعضایی که توی موسسه فعالیت دارند وارد یک جریانی میشن که فقط کسانی که توان فعالیت و اثربخشی در موسسه رو دارند می مونند و بقیه در جریان مشکلات خود به خود حذف خواهند شد یعنی دقیقا مثل یک صافی عمل خواهد کرد. بعد از اینکه موسسه به ثبات رسید قدم های بعدی یعنی علنی کردن و گسترش قدم به قدم موسسه میتونه راههای رسیدن موسسه به پله های بالاتر رو فراهم کنه.

در جریان این انجمن مسائل زیادی رو آموختم و با افراد زیادی آشنا شدم با افرادی آشنا شدم که صرفا برای یادگرفتن حضور داشتند و برخی برای تفریح و برخی برای ارضای حس درونی و…. میشه گفت تنها در یک موسسه میتونیم با انواع شخصیت های یک جامعه آشنا بشیم و میتونیم یاد بگیریم و رشد کنیم…

انجمن های زیادی هستند که توی شهرم فعالیت دارند برخی ها با قدرت ظاهر میشن و بعد از مدتی کلا ناپدید و برخی کم کم رشد می کنند و به قدرت می رسند و برخی یک روند ثابت رو طی می کنند. در این بین من موسسه ای رو که دیدم با از خودگذشتگی به فعالیتش ادامه میداد موسسه ی مدافعان محیط زیست بود که با وجود مشکلاتی که براشون به وجود می آوردند با از خودگذشتگی اعضای اون به فعالیتش ادامه میداد و بعد از بیش از 11 سال فعالیت مدتی است که بی سر و صداست! امیدوارم به راهش ادامه بده چراکه همچین NGO  هایی میتوانند تغییر را خلق کنند.

پی نوشت :

1 » بیشتر عکس های گرفته شده در رصد 23اردیبهشت رو دوست عزیزم آقای رضا روز زحمت کشیدند.

2 » همیشه در همایش ها و رصد ها و انجمن ها افرادی هستند که پشت پرده هستند ولی فعالیت ها و کمک های زیادی رو میکنند و میشه گفت تکیه گاه مجموعه هستند در این بین آقای سید طاهر حسینی و جعفر ابراهیمی و … از کسانی بودند که همیشه همراهمون بودند و مدتی مدیریت انجمن رو به عهده داشتند ازشون سپاسگذارم.

۳ » دوستان زیادی در این انجمن زحمت کشیدند همه ی بچه های هیات موسس و دوستانی مثل محمد مولود،بهروز اختیاری، کاوه شوقی، بفرین عسکری،مریم عسکری،آزاد شیخ اسماعیلی، محمد شفیعی، هادی مصطفوی،دریا رحمانی و همه عزیزانی که حضور ذهن ندارم. امیدوارم روزی دوباره دور هم جمع شیم 🙂

خوشحال میشم نظرتون رو با من در میون بذارید.

شاد باشید.

 

شادى از خرد عاقل تر است

VIKTOR-HANACEK
عکاس : VIKTOR HANACEK

اینکه فکر کنم به 10 سال قبل از زندگیم برگردم برام هیجان انگیزه و  فکر کردن در این مورد من رو به نتایج فوق العاده ای رسوند. قبل از ادامه ی صحبتم مطلب زیر از آقای دان هرالد ( Don Hrold ) رو بخونید که چقدر زیباست :

البته آب ریخته را نتوان به کوزه باز گرداند، اما قانونى هم تدوین نشده که فکرش را منع کرده باشد
اگر عمر دوباره داشتم،
مى کوشیدم اشتباهات بیشترى مرتکب شوم.
همه چیز را آسان مى گرفتم.
از آنچه در عمر اولم بودم ابله تر مى شدم.
فقط شمارى اندک از رویدادهاى جهان را جدى مى گرفتم.
اهمیت کمترى به بهداشت مى دادم.
به مسافرت بیشتر مى رفتم.
از کوههاى بیشترى بالا مى رفتم و در رودخانه هاى بیشترى شنا مى کردم.
بستنى بیشتر مى خوردم و اسفناج کمتر.
مشکلات واقعى بیشترى مى داشتم و مشکلات واهى کمترى.
آخر، ببینید، من از آن آدمهایى بوده ام که بسیار مُحتاطانه و خیلى عاقلانه زندگى کرده ام، ساعت به ساعت، روز به روز. اوه، البته منهم لحظاتِ سرخوشى داشته ام.
اما اگر عمر دوباره داشتم از این لحظاتِ خوشى بیشتر مى داشتم.
من هرگز جایى بدون یک دَماسنج، یک شیشه داروى قرقره، یک پالتوى بارانى و یک چتر نجات نمى روم. اما اگر عمر دوباره داشتم، سبک تر سفر مى کردم.
اگر عمر دوباره داشتم، وقتِ بهار زودتر پا برهنه راه مى رفتم و وقتِ خزان دیرتر به این لذت خاتمه مى دادم.
از مدرسه بیشتر جیم مى شدم.
گلوله هاى کاغذى بیشترى به معلم هایم پرتاب مى کردم.
سگ هاى بیشترى به خانه مى آوردم.
دیرتر به رختخواب مى رفتم و مى خوابیدم.
بیشتر عاشق مى شدم.
به ماهیگیرى بیشتر مى رفتم.
پایکوبى و دست افشانى بیشتر مى کردم.
سوار چرخ و فلک بیشتر مى شدم.
به سیرک بیشتر مى رفتم.
در روزگارى که تقریباً همگان وقت و عمرشان را وقفِ بررسى وخامت اوضاع مى کنند، من بر پا مى شدم و به ستایش سهل و آسان تر گرفتن اوضاع مى پرداختم. زیرا من با ویل دورانت موافقم که مى گوید: “شادى از خرد عاقل تر است”.
اگر عمر دوباره داشتم، گْلِ مینا از چمنزارها بیشتر مى چیدم …

 قبل از هر چیزی این سوال رو از خودمون بپرسیم

وقتی میخواهیم به 10 سال قبل برگردیم چرا باید بعضی چیزها رو تغییر بدیم ؟! و چرا شاید تغییری در مسیر زندگیمون بدیم ؟!

جوابش فقط یک جمله ی ساده ست “ برای اینکه حس خوبی داشته باشیم و در آرامش و شادی زندگی کنیم

اینکه من به 10 سال قبل برگردم :

به دانشگاه نمیرم، زبان میخونم، سفر میکنم، پول درمیارم و ….

همه ی اینا برای اینه که حس خوبی داشته باشیم و از زندگی لذت ببریم.

واقعیت امر اینه که شاد بودن هیچ ربطی به پولدار بودن و … نداره ، آدم های زیادی هستند میلیاردر هستند ولی زندگی خسته کننده ای دارند و شاد نیستند به این خاطر که نمیدونن برای چی زندگی میکنند.

از وقتی تصمیم گرفتم شاد باشم واز زندگی لذت ببرم واقعا تاثیر خیلی زیادی دیدم حضور خداوند رو بیشتر در زندگیم احساس کردم و سعی کردم باهاش دوست باشم، وقتی میرم بیرون ساعت ها عکاسی میکنم به این خاطر که با دقت بیشتری به خلقت و زیبایی بنگرم و ازشون لذت ببرم و همینطوری ازشون رد نشم، وقتی پاهام رو روی شنهای لب دریا میذارم با تمام وجودم حسشون میکنم، هنگامی که گرمی چای و قهوه رو حس میکنم لذت می برم و وقتی زیر دوش آب سرد هستم از این نعمت فوق العاده سپاسگذار هستم …

همه ی اینها باعث میشه شاد باشم از زندگیم لذت ببرم و حتی توی کارهام موفق ترعمل کنم چونکه خداوند رو کنارم دارم.

وقتی اینجوری زندگی کنم وقتی عزرائیل میاد میگه میکائیل بلند شو بریم وقت رفتنه، نمیگم یه روز دیگه بهم فرصت بده تا کارهایی که نکردم رو انجام بدم بلکه میگم : من توی این دنیا خیلی خوب زندگی کردم بریم اون دنیا تا از اونجا هم لذت ببرم و خدای خودم رو ببینم… این حس زیبا چقدر میتونه تاثیرگذار باشه روی زندگیم…خدایا سپاسگذارم که کنارم هستی.

پس ، اگر من به 10 سال قبل برگردم ، از این لحظاتِ خوشى بیشتر مى داشتم …

 

من خودم این فیلم رو دیدم لذت بردم :

 

پی‌نوشت :

1) تصویر اصلی این مطلب برگرفته از وبسایت gratisography

2) اسم عکاس مربوط به هر عکس نوشته شده است.

خوشحال میشم نظر شما رو در این باره بدونم.

شاد و ثروتمند باشید