کتاب چهار میثاق

کتاب چهار میثاق اثری از دون میگوئل روئیز

به جرات میتونم بگم که این کتاب یکی از بهترین کتابهایی است که یک شخص میتونه زمان براش صرف کنه و بارهای بار حتی بیش از صد بار این کتاب رو مطالعه کنه، این کتاب در واقع میتونه باورهای یک شخص رو تغییر بده باورهایی که از زمان تولد و حیات ما به واسطه دیده ها و شنیده هایی در اطراف ما، باورهایی که از جانب خانواده، دوستان و … به ما قبولانده شده است!

همه زندگی ما توسط باورهای ما، طرز تفکر ما شکل میگیره و این باورهاست که باعث میشه چقدر اعتماد به نفس داشته باشیم، چقدر به خداوند ایمان داشته باشیم، چقدر باور داشته باشیم که ما میتوانیم زندگیمان را آنطور که میخواهیم بسازیم و زندگی را زندگی کنیم…

پیشگفتار و معرفی کتاب در واقع به مهمترین و حیاتی ترین بخش های زندگی ما اشاره میکنه که در حال حاضر چطور زندگی می کنیم و چطور باید زندگی کنیم و این موارد چقدر زندگی ما رو تحت تاثیر قرار داده است.

در این مطلب قصد دارم بخش هایی از پیش گفتار و معرفی کتاب رو بنویسم و همچنین قسمت هایی از کتاب صوتی را که بسیار تاثیر گذار است قرار دهم  و عقایدم را بیان کنم و در نهایت نتیجه گیری از مطالعه این کتاب داشته باشم، تا هم بتوانم این مطلب را برای خودم آرشیو کنم و گاهی اوقات به خودم یادآور شوم و هم شاید برای دوستانی مفید واقع شود.

بررسی و تحلیل بخش های از مطالب کتاب چهار میثاق :

۳۰۰۰ سال پیش شخصی آموزش میدید که حکیم شود تا دانش نیاکان خود را یاد بگیرد و ادامه دهد اما چیزی در دلش بهش میگفت که چیزی بیشتر از آن موارد را باید فرابگیرد…

همیشه احساس آدم از دلش نشات میگیره، در واقع دل آدم باهاش حرف میزنه و کلامی از جانب نشانه هاست، نشانه هایی از جانب خداوند که با زبان نشانه ها بهت میگه چیکار کنی! و این زبان بهت احساس میده، احساس خوب، احساس اگر خوب باشه در مسیر درست هستی و احساس خوب یعنی رشد، پیشرفت و موفقیت و نزدیکی به خداوند.

هنگامی که در خواب بود رویایی دید که بدنش را که خفته است تماشا میکند، همزمان با میلیون ها ستاره در آسمان میدرخشید، در درونش اتفاقی افتاد که زندگیش را دگرگون کرد، بدنش را نگاه کرد صدای خودش را شنید که میگفت من از نور ساخته شده ام من از ستارگان ساخته شده ام…

اگر به حرف دلمون جواب بدیم، پاسخ دریافت میکنیم و این همان پاسخی بود که دریافت کرد، رویایی که در جهت تایید آن دید.

همه چیز در هستی تجلی یک موجود زنده است که ما او را خدا می نامیم. همه چیز خداست! هنگامی که دانست حقیقا چیست! به بقیه انسان های اطرافش نگریست، به طبیعت نگریست، به حیرت افتاد و خود را در همه چیز دید، در همه موجودات بشری، در ابرها، در باران دید…

به سختی می توانست صبر کند تا آنچه را که کشف کرده است با دیگران به اشتراک بگذارد، اما برای توضیح دادن کلماتی وجود نداشت، او کوشش کرد تا به دیگران بگوید اما دیگران نمیفهمیدند، آنها می فهمیدن که او تغییر کرده است که چیز بسیار زیبایی در درونش موج میزند، آنها متوجه شدند که او در مورد هیچ کس و هیچ چیز قضاوت نمی کند، او دیگر شبیه هیچ کس نبود، او میتوانست همه را خیلی خوب درک کند اما هیچ کس نمی توانست او را درک کند.

وقتی به نشانه ها باور میکنیم، وقتی باور میکنیم که همه چیز در هستی تجلی خداوند است، در واقع خداوند با زبانی که باورش کردیم با ما صحبت میکند و آنقدر برای ما واضح و زیبا قابل درک خواهد بود که دوست داریم با کسانی که دوستشان داریم به اشتراک بگذاریم اما واقعا کلامی برای بیان آنها نیست و این موقعه که دیگران ما رو شاید دیوانه خطاب کنند! چراکه از دید آنها این کلام بی معنی است و جزو بدیهیات است.

آنان به این باور رسیدند که او تجسمی از خداوند است، وقتی این را شنید لبخندی زد و گفت حقیقت دارد، من خدا هستم اما شما هم خدا هستید، ما مثل هم هستیم من و شما، ما تجلی نور هستیم، ما خدا هستیم… اما باز هم مردم او را درک نمیکردند…

او خود را در همه میدید…

فهمید که به زودی همه مواردی که آموخته است را فراموش میکند، برای اینکه همه آنچه را که آموخته است به خاطر آورد پس تصمیم گرفت خویشتن را آینه دودی بنامد ، تا بتواند همیشه به خاطر آورد که ماده یک آینه است و دود بین آینه ها آنچیزی است که نمیگذارد بدانیم که چه کسی هستیم، او میگفت من آینه دودی هستم چون در همه شما به خویشتن نگریستم اما اگر نمیتوانیم خود را در دیگران باز شناسیم به دلیل وجود دود بین آینه هاست، این دود رویاست و آینه شما هستید کسی که رویا می بیند…

اما در اینجا رویا به چه معناست!

رویا دربرگیرنده تمام قوانین اجتماعی، باورها، مقررات، مذاهب و فرهنگ های مختلف است که شامل چگونگی اداره حکومت ها، مدارس، وقایع اجتماعی و تعطیلات هم می شود.

ما با توانایی رویا دیدن به دنیا می آیم و انسان هایی که پیش از ما زیسته اند به ما می آموزند که چگونه به شیوه جامعه رویا ببینیم!

رویای برونی بشر تعداد بیشماری قاعده دارد و هنگامی که فردی متولد می شود ما توجه او را جلب میکنیم و این قواعد را وارد ذهنش می سازیم، رویای برونی از پدر و مادر، مدارس و مذهب استفاده می کند تا به ما بیاموزد چگونه رویا ببینیم.

در واقع رویا همان افکار و باورهایی است که ما از اطرافیان و دیده ها و شنیده ها آموخته ایم که میتواند درست و یا غلط باشد. الان سوالی که مطرح می شود که چگونه میتوان فهمید یک باور درست یا غلط؟! چگونه میتوان فهمید باید این باور را تغییر داد یا باورش کرد؟! پاسخ به این سوال یک کلمه است “احساس”. باور و طرز تفکری که به ما احساس خوب و آرامش بدهد از سرچشمه اش نشات میگیرد و با ذات انسان همخوانی دارد.

توجه قابلیتی است که باعث می شود ما بر آنچه مایلیم دریافت کنیم متمرکز شویم و آن را تشخیص بدهیم، ما میتوانیم همزمان میلیون ها چیز را دریافت کنیم، اما با استفاده از توجه می توانیم آنچه را می خواهیم در پیش زمینه ذهن نگه داریم. بزرگسالان اطراف ما توجه ما را جلب کردند و اطلاعاتی را از طریق تکرار به مغز ما داده اند از این طریق است که ما هر چه می دانیم آموخته ایم، ما با استفاده از توجه مان یک واقعیت جامع، یک رویای جامع را فرا میگیریم، فرا میگیریم که چگونه در جامعه رفتار کنیم، چه چیز را باور کنیم و چه چیز را باور نکنیم، چه چیز پذیرفتنی است و چه چیز نیست، چه چیز خوب است و چه چیز بد، چه چیز زیباست و چه چیز زشت، چه چیز درست است و چه چیز غلط، همه چیز از پیش تعیین شده است.

این جمله رو زیاد شنیدیم که میگن از هر چیزی بترسید به سرتون می آید! تا حالا فکر کردیم چرا واقعا اینطوریه؟! به هر چیزی توجه کنی آن را وارد زندگی خودت میکنی! و وقتی از موضوعی میترسیم بیشتر و بیشتر بهش توجه میکنیم و این باعث میشود در مدار و فرکانسی قرار بگیریم که آن موضوع برای ما رخ دهد. توجه یکی از مهمترین رفتارهایی است که ما میتوانیم با مدیریتش زندگی خودمان را بسازیم.

شما زبان خود را انتخاب نکرده اید، شما مذهب یا ارزش های اخلاقی خود را انتخاب نکرده اید، آنها قبل از تولد شما وجود داشته اند، ما هرگز مجال این را نداشته ایم که انتخاب کنیم که به چه چیز باور داشته باشیم و به چه چیز نه، ما هرگز کوچکترین این میثاق ها را انتخاب نکرده ایم، ما حتی نام خود را نیز انتخاب نکرده ایم، ما به عنوان کودک امکان این را نداشتیم که باورهای خود را انتخاب کنیم اما اطلاعاتی را که انسان های دیگر درباره رویای سیاره زمین به ما منتقل کرده اند را پذیرفتیم، تنها راه ذخیره سازی اطلاعات پذیرش میثاق هاست…

به تدریج که میثاق ها را می پذیریم آنها را باور میکنیم و این آن چیزی است که ایمان نامیده می شود، ایمان داشتن یعنی باور داشتن بدون قید و شرط…

در واقع ما در هر جامعه ای که باشیم باورها و افکار آن جامعه را باور میکنیم و کودکان ما نیز همان باورهایی را خواهند داشت که ما داریم، بسیاری از ما شنیده ایم که در فلان کشور که به ظاهر غیر مسلمان هستند رفتار و فرهنگشان هزاران برابر از فرهنگ و افکار کشورهای مسلمان والاتر است و اگر کمی دقیق تر به قضایا نگاه کنیم در واقع تمام افکار و فرهنگ و باورهای انها از بخش های اصلی اسلام سرچشمه گرفته است و اصل قضیه را درک کرده اند دقیقا همان چیزی که در کشورهای به ظاهر اسلامی رعایت نمیشود و اصل را ول کرده و به فرع چسبیده اند!

کودکان هرچه را بزرگترها بگویند باور میکنند، ما با آنها موافقت میکنیم و ایمانمان به قدری قوی است که نظام اعتقادیمان کل رویای ما از حیات را در اختیار میگیرد، ما این باورها را انتخاب نکرده ایم و امکان داشت علیه آن ها عصیان کنیم ولی به اندازه کافی قوی نیستیم تا پیروز شویم نتیجه این است که با توافق خودمان به این باورها تسلیم می شویم، من این روند را اهلی شدن انسان ها می نامم. از طریق این اهلی شدن است که ما می آموزیم چگونه زندگی کنیم و چگونه رویا ببینیم…

ما همچنین قضاوت کردن را یاد میگیریم، خودمان را مورد قضاوت قرار میدهیم، دیگران را مورد قضاوت قرار می دهیم، نزدیکانمان را مورد قضاوت قرار می دهیم…

همه تمایلات ما در فرآیند اهلی شدن از بین رفته است

در نهایت اگر تا پایان این توضیحات را مطالعه نمودید و برایتان جذاب بود توصیه میکنم فایل صوتی آن را تهیه کنید و بارهای بار گوش کنید تا باورهای درستی برایتان ایجاد شود که تاثیر مستقیم روی زندگی دارد.

دانلود کتاب صوتی چهار میثاق

مشکلات به وجود می آیند تا به ما قدرت ببخشند!

نمیدونم اصلا اسمش رو میشه مشکل گذاشت یا چالش و یا زمینه ساز بودن رشد و پیشرفت، من شخصا دوست دارم اسمش رو بذارم چالش رشد!

مدتی قبل پروژه ای که حدودا ۵،۶ ماهی روی آن فعالیت داشتیم ، با مشکلی روبرو شد به طوریکه تمام فکرم رو درگیر کرد و باید مشکل حل میشد!

طبیعتا استرس خیلی زیادی داشتم چون مسئولیت این بخش کامل به عهده من بود ولی از طرفی وجود بک آپ یک ماه قبل کمی مساله رو قابل تحمل تر میکرد، مساله این بود نصب یک ماژول باعث بروز مشکل و از کار افتادن بخش بزرگی از پروژه شده بود و با انواع روش درگیر این موضوع شدیم که حلش کنیم…

حالا تمرکزم رو از چالش برمیدارم و به نکات بسیار مهمتر اشاره میکنم که باعث رفع مشکل شد :

اولین اتفاقی که بعد از به وجود آمدن مشکل پیش اومد این بود که شُک و استرس زیادی بهم وارد شد به طوری که موقع شام هیچ تمایلی به غذا خوردن نداشتم و قصد داشتم فقط زمان بذارم و مشکل رو حل کنم! اما ۵ دقیقه سکوت و فکر کردن حالم رو دگرگون کرد و احساس آرامش عجیبی بهم دست داد!

تفکر و سوال

وقتی به مشکل فکر میکردم از زوایای مختلف آن را بررسی کردم، خودم رو از چالش بیرون کشیدم و به آن نگاه کردم و سوالات زیر را از خودم پرسیدم :

  • چرا این مشکل به وجود آمده است ؟
  • آخرین زمانی که همه چیز درست بود کی بود؟
  • آیا تا الان مشکلی بوده که نتونم حل کنم ؟ آیا اصلا مشکل غیرقابل حلی وجود دارد ؟
  • آیا چند ماه دیگر این مساله اهمیت دارد ؟
  • آیا افراد دیگری هستند که بتوانند در رفع این مشکل کمک کنند ؟
  • راه حل این مشکل چیست ؟
  • آیا خداوندی که همیشه همراهم هست و چالشهای قبلی را با کمکش حل کردم این را نیز حل نمیکند ؟
  • و …

و اینجا بود که به قدرت تفکر و سوال پی بردم ، واقعا فوق العاده بود، جواب همه سوالات به آدم الهام میشه راه حل های مختلف میاد توی ذهن و قطعا یکی به رفع آن می انجامد، البته به شرطی که باورش کنیم.

اگر عضو یک تیم باشید، جملات اعضای تیم برای ایجاد انگیزه و حامی بودن میتونه خیلی کمک بزرگی باشه، حتی اگر عضوی در بخش دیگری باشه ولی بدونی در هر شرایطی هم تیمیش رو حمایت میکنه حس فوق العاده قدرتمندی رو در آدم ایجاد میکنه که بتونه روی راه حل ها متمرکز بشه.

مهمترین قضیه اینه که من چند اشتباه رو انجام دادم که برای من درس بزرگی شدند :

وقتی مشکل به وجود اومد روی خود مشکل تمرکز کردم و حتی به حالت گله و شکایت پیش یکی از دوستانم بازگو کردم و این باعث شد علاوه بر اینکه من رو از راه حل دور کنه بلکه باعث قدرت بخشیدن به مشکل بشه که دیرتر حل بشه. در واقع باید روی راه حل تمرکز میکردم و بازگو کردن مشکل باعث دور شدن از راه حل میشه.

نقاطی به نام نقاط آسایش تعریف کنم، که در آن نقاط پروژه ها کاملا تست شده و داکیومنت شده باشند و بک آپی از آن داشته باشم. قبل ازهر تغییر ساختاری بک آپ و تست کلی الزامی است.

وقتی به زندگیم و به گذشته فکر میکنم تقریبا هیچ زمانی نبود که موضوعی مطرح نبوده باشه چالشی نبوده باشه و … تقریبا برای هر شخصی که کار میکنه امکان نداره چالش و مشکلی نباشه، مهم نیست چه کاری داشته باشیم ولی قطعا چالش برای همه هست و مهم اینه که چطور به آن نگاه کنیم و به نظرم باید دوسش داشته باشیم چراکه باعث رشد خودمون میشه واین یعنی لذت از سفری به نام زندگی!

شاید حرفها رو مثل شعار بدونید ولی اگر بشینیم فکر کنیم و به گذشته نگاه کنیم واقعا در همه زمانها برای همه این موضوع وجود داره در این بین عده ای غرق میشن توی مشکل و به روزگار و زمانه و هرچی که هست گلایه و شکایت میکنن و عده ای هم محدود هستند که دلشون آرومه و میگن این رو هم حل میکنم چون باور دارند هیچ چیزی توی زندگی آدم اتفاقی نیست و دلیل به وجود اومدن این چالش به خود شخص برمیگرده و میتونه پله ای برای رشد باشه.

در نهایت اینکه زندگی رو مثل یه سفری بدونیم و لذت سفر در لذت بردن از مسیر طی نمودن سفره نه رسیدن به مقصد! به همین خاطره که این چالش ها و مسائل را باید دوست داشته باشیم و با دید دیگری بهشون نگاه کنیم.

life is journey

مسافری که در سفر تمام حواسش در رسیدن به مقصد باشد و شادی را فقط در رسیدن به مقصد بداند، خود را از لذت لحظه لحظه سفر و مناظر زیبا و مکان های دیدنی بین راه، محروم کرده است.

بعد از ۲۵ سال از زندگیم…

به لطف خدای مهربان و بخشنده م ۲۵ سال از بودنم توی این دنیا گذشت و وارد سال جدیدی از زندگیم شدم. هر چند این مطلب باید ۲۳ تیرماه نوشته میشد ولی به دلیل مشغله کاری تا به امروز نتونستم…

وقتی به امروزم فکر میکردم، حساب میکردم که چقدر از زندگیم مفید بوده و چقدر تونستم خودم رو بهتر بشناسم و چقدر به اهدافم رسیدم؟! وقتی به سالهای قبل زندگیم نگاه میکنم همه اون مراحلی که طی کردم از همکاری با تیم های برنامه نویسی توی شهرم، شراکت با یک نفر… ، همکاری با شرکتی تولیدی و … همه ی این موارد شاید تایم زیادی از من گرفته باشند و بعضی از آنها ناموفق بودند ولی مثل حلقه هایی از  زنجیر به هم متصل بودند تا امروز من جایی که لازمه باشم! و اگر این مراحل طی نمیشد شاید الان مسیر زندگیم تفاوت داشت.

واقعا خوشحالم که الان در مسیری هستم که به آن خیلی علاقه مند هستم… به عقیده ی من همه ی دنیا بر اساس قانون تکامل داره پیش میره و باید این مراحل طی میشدن!

دقیقا زمانی وارد مرحله ای مفید از زندگیم شدم که درک کردم، دانشگاه من رو به هدفم نمیرسونه و فقط و فقط وقت تلف کردنه و در دنیایی که به سمت مدرک گرایی میره، تخصص ها کمتر و کمتر میشه. ترم ۳ از دانشگاه بود که بیخیال درس ها شدم و فقط شب امتحانی پاس می شدند و تمرکزم روی برنامه نویسی و طراحی وب بود. هر چند منکر این موضوع نمیشم که دانشگاه باعث شد وارد دنیای برنامه نویسی بشم و البته تنها مزیتش هم همین بود.

نزدیک به یکسالی است که به سمت تهران نقل مکان کردم. با وجود سختی هایی که برام داشت و تجربه ی اولم از زندگی تنهایی و با وجود دوری از خانواده و …. دلم رو زدم به دریا و وارد شهری غریب شدم با مردمانی متفاوت از شهرهای مختلف، با فرهنگهای مختلف… تجربیات و موفقیت هایی که طی این یکسال به دست آوردم خیلی برام لذت بخش بودند و از این بابت خدای بزرگ رو شاکرم چونکه در تمام مراحل زندگیم حضورش رو حس کردم و در لحظاتی همراهم بود که تصورش برام محال بود.

دوری از وابستگی هایی که داشتم خیلی خیلی… سخت بود به طوریکه نمیتونم حسم رو بیان کنم ولی درکنارش مزیتهایی برام داشت که در شهر خودم رسیدن بهشون خیلی سختتر بود. با آدم های زیادی آشنا شدم با رفتارها و نگرش های مختلف که هر کدومشون برای من جذاب بودند.

چیزی که برای من در زندگیم تثبیت شد و هنوزم دارم بهش فکر میکنم بحث باور آدمهاست! اینکه زندگی من و همه ی اون مواردی که بالاتر اشاره کردم به باور شخصی من بستگی داره و زندگی من رو میسازه، عملا این موضوع رو تجربه کردم، هر باوری داشته باشی و به هرچیزی فکر کنی همون رو جذب میکنی و این موضوع عین واقعیته هرچند درکش سخته…

مسیری را در زندگیم شروع کردم تا بتونم به اهدافی که سالهاست در ذهن دارم برسم و ایمان دارم که با وجود خدای عزیزم در کنارم، بهشون میرسم و این نقطه قوتی است که من رو به ادامه ی مسیرم امیدوارتر میکنه. یادمه حدودا ۶ سال پیش بود با شخصی در مورد اهدافم صحبت کردم که به نوعی الگوی من برای زندگیم بود و دقیقا یادمه که چطور تحقیر شدم که این اهداف برای من خیلی بزرگن و … بعد از اون بود کتاب کیمیاگر رو خوندم که باعث شد حرفهای اون شخص تقریبا تاثیرگذاریش رو از دست بده و به ادامه مسیرم فکر کنم و پس از آن، حضور افرادی موثر در زندگیم… الان که فکر میکنم توی مسیر درست هستم 🙂

[کتاب کیمیاگر رو دوباره شروع کردم به مرور (نسخه ی صوتی ) و حدودا تا الان بیش از ۱۲ باری گوش کردم، که هر بار نکته های جدیدی ازش یاد میگیرم، جالب اینجا بود وقتی کتاب کیمیاگر رو با زندگی خودم مطابقت میدادم، خیلی شبیه بودن و الان من دقیقا به دنبال افسانه شخصی خودم هستم افسانه ای که برای من مقدسه…]

چند روز قبل بود با شخصی به صورت کاملا اتفاقی آشنا شدم، الانم که فکر میکنم چرا باید این شخص دقیقا در این تایم در این مکان باشه و دقیقا در مورد موضوعی بحث کنیم که دغدغه ی من بود و راه حلی براش نداشتم! دلیلش این بود که من دنبال راه حلش بودم و این شخص به زندگیم جذب شد، مهم نیست کجای این دنیا هستیم مهم اینه که هر شخصی در زندگی ما میتونه وسیله ای باشه برای رسیدن به نتیجه ای که میخواهیم و کسی که این وسیله رو سر راهمون قرارداده از رگ گردن بهمون نزدیکتره…. الانم که دارم بهش فکر میکنم اشتیاق تمام وجودم رو گرفته و انگیزه ای فوق العاده برای ادامه ی مسیرم دارم و دقیقا چیزی بود که بهش نیاز داشتم…. خدایا شکرت…

selfi

در نهایت به این نتیجه رسیدم که :

مهم نیست کجای این کره خاکی زندگی میکنیم مهم اینه که چیزهایی که دلمون میخواد و عاشقش هستیم رو دنبال کنیم و باور کنیم همه اون چیزهایی که برای رسیدن بهش لازم داریم تامین میشه، فقط لازمه نکاتی رو همیشه به خودمون یادآوری کنیم چون این نکات خیلی فرار هستند. اگر فکر کنیم که زمان خیلی محدودی برای زندگی داریم به این نتیجه میرسیم که چیزهایی رو دنبال کنیم که عاشقش هستیم، همیشه به این فکر میکردم چرا یک نفر حاضره جونش رو به خطر بندازه و بره بالای برجی خطرناک و یا برج ایفل عکس سلفی بندازه و یا کارهای وحشتناکی انجام بده که از دید من و شما شاید کاری احمقانه باشه اما الان این موضوع برای من درک شده و کاملا مقدسه چونکه دنبال چیزی رفته که دلش میخواد و این تمام اون چیزی هست که ما هم باید بریم دنبالش و اصلا مهم نیست اطرافیان چه فکری میکنند.

jobs

تصمیمی که گرفتم :

به میکائیل که ۲۷ سال شده ایمیلی میفرستم!! و بهش میگم که انتظار دارم توی سن ۲۷ سالگی کجا باشی و امروز چه فکرهایی توی سرم دارم، اینکار باعث میشه اهدافی که دارم رو بنویسم و تمرکز بیشتری روی آن داشته باشم و به نوعی هدف گذاری کنم… وقتی ۲ سال دیگه ایمیلم به دستم برسه میفهمم که چقدر پیشرفت داشتم، چقدر طرز تفکرم رشد داشته و … حدس میزنم حس فوق العاده ای بهم میده!

با استفاده از وب سایت ( lettertomyfutureself ) یک ایمیلی به ۲ سال دیگه ی خودم میفرستم. شما هم امتحان کنید

اگر تا انتهای این مطلب رو خوندید، خوشحالم 🙂 و خوشحالتر میشم نظرتون رو بدونم .

امیدوارم زندگیتون سرشار از شادی و موفقیت باشه .

لحظه ها را زندگی کنیم!

دلیل نوشتن این مطلب درک موضوعی بود که هیجان و ذوق زیادی رو برام ایجاد کرد و تا روزها بهش فکر میکردم و واقعا خوشحالی عجیب و وصف ناپذیری توی دلم به وجود آورد.

اينکه يادتان باشد قرار است بميريد بهترين راه براي آن است که در اين دام نيفيتيد که فکر کنيد چيزي براي از دست دادن داريد. شما کاملاً عريان هستيد. دليلي ندارد که حرف دلتان را دنبال نکنيد.

این مطلب فوق رو احتمالا بارها شنیدید البته اگر با استیوجابز آشنا باشید. این مطلب یکی از سخنان الهام بخش استیوجابز هست که اکثرا در موردش صحبت میشه و موردی بود که من تا مدتها میخوندم ولی نمیتونستم درکش کنم اصلا برام ملموس نبود یعنی چی آدم تصور کنه داره میمیره و به این خاطر هم شده باید کاری رو دنبال کنه که دوست داره؟ یا در بخشی دیگه به این صورت بیان میشه که ‘ تصور کنید امروز آخرین روز زندگیتونه، امروز آیا همانکاری را انجام می دهید که قصد داشتید اگر نه دنبال کاری برید که حاضرید قبل از مرگتان انجام دهید و به حرف دلتان گوش دهید ‘

لحظه ها را زندگی کنید

واقعا تصور این موضوع برام سخت بود و اصلا نمیتونستم درکش کنم ! تا اینکه مطلبی از ‘ محمود دولت آبادی ‘ رو خوندم که همین مفهوم جمله فوق رو به سبکی دیگه و ملموس تر بیان کرده که واقعا حس خوبی بهم داد.

 

 

از خانه دلت چه خبر؟

کلاس دوم دبستان شیفت بعدازظهر بودم. باران تندی می‌بارید. آن روز صبح یک چتر هفت رنگ خریده بودم، وقتی به مدرسه رفتم دلم می‌خواست با همان چتر زیبایم زیر باران بازی کنم اما زنگ خورد.
هر عقل سالمی تشخیص می‌داد که کلاس درس واجب‌تر از بازی زیر باران است. یادم نیست آن روز آموزگارم چه درسی به من آموخت، اما دلم هنوز زیر همان باران توی حیاط مدرسه مانده.بعد از آن روز شاید هزار بار دیگر باران باریده باشد و من صد بار دیگر چتر نو خریده باشم اما ، آن حال خوب هشت سالگی هرگز تکرار نخواهد شد.
این اولین بدهکاری من به دلم بود که در خاطرم مانده. اما حالا بعضی شب‌ها فکر می‌کنم اگر قرار بر این شود که من آمدن صبح فردا را نبینم؛ چقدر پشیمانم از انجام ندادن کارهایی که به بهانه‌ی منطق، حماقت نامیدمشان.حالا می دانم هر حال خوبی سن مخصوص به خودش را دارد.
ﺁﺩﻡ ﻫﺎ ﻫﻤﻪ ﻣﯽ ﭘﻨﺪﺍﺭﻧﺪ ﮐﻪ ﺯﻧﺪﻩ ﺍﻧﺪ؛ ﺑﺮﺍﯼ ﺁﻧﻬﺎ ﺗﻨﻬﺎ ﻧﺸﺎﻧﻪ ﯼ ﺣﯿﺎﺕ؛ ﺑﺨﺎﺭ ﮔﺮﻡ ﻧﻔﺲ ﻫﺎﯾﺸﺎﻥ ﺍﺳﺖ !ﮐﺴﯽ ﺍﺯ ﮐﺴﯽ ﻧﻤﯽ ﭘﺮﺳﺪ : ﺁﻫﺎﯼ ﻓﻼﻧﯽ، ﺍﺯ ﺧﺎﻧﻪ ﯼ ﺩﻟﺖ ﭼﻪ ﺧﺒﺮ؟ ﮔﺮﻡ ﺍﺳﺖ؟ ﭼﺮﺍﻏﺶ ﻧﻮﺭﯼ ﺩﺍﺭﺩ ﻫﻨﻮﺯ؟تک تک لحظه ها را زندگی کنیم، آنطور که اگر فردایی نبود راضی باشیم.

مطلب فوق رو به صورت صوتی ضبط کردم و با شما عزیزان به اشتراک گذاشتم. امیدوارم همانطورکه این موضوع برای من جذاب و تاثیرگذار بود برای شما هم مفید بوده باشه.

شاد باشید و از همین الانتون لذت ببرید 🙂

برای استاد محمدرضا شجریان: از هر کرانه تیرِ دعا کرده‌ام روان…

فرانک مجیدی: اولین ساعات سال ۱۳۹۵، برای دوستداران موسیقیِ اصیل ایرانی، با خبری شوکه‌کننده آغاز شده. اولین برخورد آن بود که همه تکذیب می‌کردند، نفی می‌کردند، و به زبان نمی‌آوردند. اما یک حقیقت وجود دارد. استاد محمدرضا شجریان، بیمار است. این چیزی بود که با خواندن نامه‌ی لغو کنسرت ارمنستان هم به آن مشکوک شده‌بودم. …

او هر روزِ زندگیِ ماست. بخش مأنوس و امن دنیای ایرانی‌مان. درد مشترک‌مان و شادیِ سرای امیدمان. او هرچه که پله‌های ترقی را بالاتر رفت، ماندن در کنار مردم‌ش را برگزید. می‌شود شاد بود که نام او را می‌بری و بغض گلوی‌ت را می‌گیرد. از شادی. مثل وقتی که به جهان‌پهلوان‌مان، آقا تختی، فکر می‌کنیم. او هم مثل تختیِ ما، منِش پهلوانانه دارد. از مردم است. با مردم است. برای مردم است. برای همین باقی می‌ماند. می‌ماندو هیچ آفریده‌ای، نمی‌تواند جایگاهِ این سالیانِ او را خدشه‌دار کند و جلوی ماندگاری‌اش را بگیرد. او همیشگی است، چون راه سخت‌تر را برگزید. راه درست را!

منبع: برای استاد محمدرضا شجریان: از هر کرانه تیرِ دعا کرده‌ام روان… 

همیشه حق با مشتری نیست!

شاید خیلی وقت‌ها وقتی توی یکی از مراکز خرید و یا بانک و… بودیم این شعار رو دیده باشیم که به این موضوع اشاره کردند که ‌(همیشه حق با مشتری است! ) شعاری که باعث افزایش تعداد مشتریانشون میشه! ولی من به طور یقین میگم این یک شعار بی معنی است البته در حوزه تخصص خودم! (برنامه نویسی و طراحی وب)

از وقتی که وارد دنیای تجارت شدم و پروژه هایی رو انجام دادم، تمام پروژه هایی که مشتری اعتماد کرده و اجازه داده آنطور که بهتر است عمل کنم و به تخصصم اعتماد کرده همیشه بهترین نتیجه رو گرفتیم ولی در مقابل در یکی از پروژه‌های اخیر بود که یکی از مشتریان طرحی رو ارائه کرد که پیاده‌سازی بشه و در این طرح من به وضوح خطاهایی رو میدیدم که باعث کاربرپسند نبودن وب‌سایت میشد و کاربر اذیت میشد، تغییراتی رو توی طرح ایجاد کردم و پیشنهاداتی دادم که به طور کامل رد شد! و جوابشون این جمله بود که ( ما دقیقا همین طرح رو میخواهیم )!

و بعد از ۴ ماه از اتمام پروژه طی یک ایمیل با عنوان ارتقا و توسعه، درخواست تغییراتی رو دادند، تغییراتی که پیشنهادات قبلی من بودند!

تجربه کاربری، طراحی وب

آیا صرفا طراحی یک ‌وب‌سایت میتونه برای مشتری کافی باشه؟!

اگر دقت کنید محصولاتی که به بازار عرضه ‌می‌شوند در صورتی احتمال موفقیتشون بالاتر میره که به صورت تخصصی راحتی استفاده کاربران را در محصول دخیل کنند و به صورت مستقیم نظر مشتری رو پیگیر نباشند همانطور که استیوجابز عمل کرد و تحولی عظیم رو در تجربه کاربری ایجاد کرد.

در دنیای طراحی‌وب امروز صرفا طراحی یک وب‌سایت و شروع یک کسب و کار راه به جایی نمیبره بلکه رسیدن به مقصد و بازدهی زمانی شروع میشه که رفتار کاربران رو بررسی کنیم که چقدر با این سیستم راحت هستند؟! چه میزان بازدید از طریق گوشی‌موبایل بوده؟ و چطور میشه کاربر با کمترین کلیک به مقصدش برسه؟ اینها سوالاتی هستند که باید جواب داده بشن و راه رسیدن به جواب هم نظر صاحب وب‌سایت نیست بلکه آمار این بررسی‌ها و نتیجه ای واضح و مشخص این جواب رو مشخص میکنه.

کاربرپسند بودن طراحی وب

به قول امیرعباس عبدالعلی که متنی رو با عنوان (5 راه برای جذب مشتریان مناسب جهت طراحی سایت) نوشته بود، در قسمتی اینطور بیان میکنه که :

اگر مشتری طرحی درخواست کرد که باب میل شما نبود و یا از نظر طراحی و کدنویسی کاری سطح پایین و مخالف استاندارد های وب را به شما ارجاع داد، از پذیرش آن اجتناب کنید. درمانده نباشید و طوری رفتار کنید که مشتری بداند، اوست که به شما نیاز دارد.

از این رو گاهی وقت‌ها باید بعضی فرصت‌ها و پروژه‌ها رو کنسل کرد همانطوریکه جابز میگه :

ما برای انجام همه چیزها فرصت پیدا نخواهیم کرد. زیرا این زندگی ما زندگی کوتاهی است و بعد می میرید. پس ما کاری که با زندگی مان می کنیم، بهتر است واقعا خوب باشد و واقعا ارزشش را داشته باشد.

 

و چه زیبا در مورد طراحی بیان میکنه که :

وقتی نجاری باشید که یک کشوی زیبا می سازد، دلتان نمی خواهد از تخته سه لا برای پشت آن استفاده کنید، اگرچه که این تخته سه لا رو به دیوار باشد و هیچکس آن را نبیند. شما خودتان می دانید که آن تخته سه لا، آنجاست پس تصمیم می گیرید از یک چوب خوب و زیبا برای آن استفاده کنید. برای اینکه شب راحت بخوابید،کیفیت و مرغوبیت باید همه جا به دقت لحاظ شود.

طراحی فقط آن چه که نظر می رسد و احساس می شود، نیست. طراحی نحوه کارکرد آن است.

و در نهایت :

اصل و اساس اپل، یک شرکت تولید کننده محصولات مصرفی برای مشتری است. برای آن مشتری که به ما نظر مثبت یا منفی می دهد. او آن کسی است که ما درباره اش فکر می کنیم. و فکر می کنیم وظیفه ما این است که مسوولیت کل تجربه کاربری را به عهده بگیریم. اگر درست از آب در نیاید، خیلی صاف و ساده، تقصیر ماست.

try to accomplish

شاد و موفق باشید 🙂

 

پی‌نوشت‌ها :

  1. نقل قول‌های استیو جابز برگرفته از وب‌سایت خوشفکری هستند.
  2. تصاویر برگرفته از وب‌سایت pixabay هستند.

سازنده باشیم نه مخرب!

وقتی یک محصولی به بازار ارائه میشه حالا با هدف اقتصادی و یا غیراقتصادی، انتقادها و پیشنهاداتی از جانب مشتریان و استفاده کنندگان وجود خواهد داشت و بدون شک همین انتقادات و پیشنهادات میتونه باعث پیشرفت و یا لطمه به محصول بشه، وقتی در جایگاهی هستیم و از محصولی یا شخصی انتقاد می‌کنیم باید به این نکته خیلی توجه کنیم که هدف اصلی ما از انتقاد چیست ؟ اگر پشت موضوع هدفی غیر پیشرفت و بهبود وضعیت بود بدونید انتقاد نیست و میشه با اسم‌های دیگری اون رو معرفی کرد.

من قبلا اصلا به این موضوع فکر نمی‌کردم تا اینکه اخیرا در پروژه ای شرکت داشتم و این پروژه با مسئولیت من ارائه شد و تمام سعیم این بود که محصولی بدون عیب ارائه کنم و از تمام دانشم استفاده کردم واین موضع فرصتی برای پیشرفت بهتر من بود، در این بین شخصی با لحنی غیرمودبانه و با هدف غیراز بهبود تویتی منتشر کرد که برای من ناخوش بود، ولی این باعث شد به مسئولیتم و کاری که انجام میدم بهتر توجه کنم.

چند ماه قبل پیام صادری به همراه آرش میلانی روی پادکستی فعالیت داشتند و در یکی از بخش‌ها مطلب خیلی خوبی رو مطرح کردند و اون ارائه‌ی اپلیکیشن اینباکس گوگل بود، به این صورت که در نسخه‌ی اولیه و آزمایشی این اپلیکیشن که توسط تیم گوگل تست و مورد استفاده قرار گرفت انتقادهای زیادی به این اپلیکیشن گرفته شد ولی انتقاداتی سازنده به این صورت که همه ی تیم جمع شدند و انتقادها رو بررسی کردند و با هدف بهبود وضعیت، این سرویس جدید رو مورد بازبینی قرار دادند و در نهایت با موفقیت ارائه شد و استقبال خوبی هم شد.

این رو قبول کنیم وقتی انتقادی می‌کنیم به هدفمون و وضعیتی که ممکنه پیش بیاد فکر کنیم، گاهی وقتها میشه با ارسال ایراداتی که دیدیم به سازنده‌گان محصول هم باعث بهبود وضعیت بشیم و هم رابطه ای مثبت و سازنده ایجاد بشه ، واقعا هدفی که پشت قضیه‌ست خیلی میتونه موثر باشه… درنهایت اینکه اگر هدفی مثبت پشت انتقاد باشه به بهترین حالت سعی میکنیم مطرحش کنیم حالا یا علنی و یا در قالب یک پیام…

و من خدا رو شکر میکنم، که این موضوع باعث شد بیشتر دقت و توجه کنم چون باور من اینه که هرچیزی برام پیش میاد اتفاقی نیست و دلیل این اتفاق گوشزد کردن این موضع بود که میکائیل ریزبین‌تر باش و جزئیات رو بیشتر ببین و تست نهایی رو با دقت بیشتری انجام بده…

از ته دلم براتون آرزوی شادی دارم 😉

از ایده تا اجرا …

بدون شک هر شخصی برای تغییر و تحول زندگیش و یا اطرافش و از جهتی به دست آوردن پول بیشتر، ایده هایی به ذهنش خطور میکنه ولی اینکه فکر کنیم این ایده فقط به ذهن ما رسیده تصور اشتباهیه که معمولا وجود داره و بدون شک تفاوت ایده ای که به ذهن شما رسیده با ایده ی سایرین در نحوه ی پیاده سازی و مدیریت اون ایده ست.

ایده تا اجرا
ایده ی خوب اگر درست پیاده سازی و مدیریت نشه به موفقیت نمی رسه…

پس اینکه بترسیم ایده ای رو که داریم با سایرین مطرح کنیم ترسی بی مورده مگر در مواقع استثنایی و حیاتی. جالب اینجاست من وقتی خودم ایده ای به ذهنم رسیده و با دوستانم مطرح کردم معمولا تونستم توسعه ش بدم و از اون موضوع فراتر برم و…

موضوع بسیار مهمی که وجود داره اعضا و تیمی هستند که اون ایده رو پیاده سازی می کنند، اگر تیمی که ایده رو اجرا می کنه تیمی شایسته نباشه و اعضای تیم دست در دست هم ندن و برای حل مشکلات با هم همفکر نباشند بدون شک اون ایده به باد فنا میره و افرادی دیگر با اجرای درست به موفقیت می رسند .

مسائلی که توی تیم های ناموفق مطرح میشه این موارد هستند که اعضای تیم بیان می کنند که :

  1. این مشکل پیش اومد تقصیر فلانی بود من بهش گفتم که ….
  2. من می دونستم که این قسمت مشکل پیدا میکنه و ….
  3. من میدونستم فلانی نمیتونه اینکار رو انجام بده ….
  4. …..

اصلا این افراد نتونستند مفهوم تیم رو درک کنند چون در تیم دیگه “من” وجود نداره و اگر مشکلی پیش بیاد باید حل بشه و همه به یک میزان مسئول هستند.

افراد تیم و زمان اجرای ایده از موضوعات کلیدی به موفقیت رسیدن یک ایده ست، نمونه ی خیلی آشکار مایکروسافت بود که تبلت رو در زمانی اشتباه و با سبکی اشتباه ارائه داد و شکست خورد و درعوض اپل با فرا رسیدن زمان مناسبش و با نحوه ی ارائه ی جذاب به موفقیتی رویایی رسید و…

وقتی ایده ای به ذهنمون می رسه قبل از شروع پیاده سازی باید ببینیم با روحیات و علاقه مون سازگار هست یا خیر؟! و بعد قدم بعدی رو برداریم. اگر هدف اول ایده پول باشه بعیده به موفقیت برسه!

 

شاد باشید 🙂

 

هیچ چیز اتفاقی نیست!

چند شب قبل بود منزل یکی از اقوام بودم که پسرشون از خدمت سربازی برگشته بود! موضوعی رو تعریف کرد که :

چند ماه قبل با یکی از دوستام رفته بودم برای آکواریومش ماهی و غذاشون رو تهیه کنه منم همراش بودم و همونجا مسائلی رو یاد گرفتم. بعد از اون موضوع که رفتم سربازی موقع تقسیم گفتن کی در مورد پرورش ماهی اطلاعات داره و منم دستم رو بالا بردم و همون مطالبی که چندماه قبل در عرض 10 دقیقه یاد گرفتم رو گفتم ، من رو گذاشتن برای بخش پرورش ماهی! و مثل اینه که اونجا رفتم این شغل رو یاد بگیرم و الانم قصد دارم بعد خدمت اینکار رو توسعه بدم و …

بعد از این موضوع بود خیلی فکر کردم، به تمام موضوع ها و مسائلی که برام پیش اومده فکر کردم و دیدم همه شون از کوچکترینشون تا الان زنجیروار به هم متصل هستند و انگار پیش زمینه ی هم هستند.

اینکه توی یک تیم برنامه نویسی باشم و مدتی مسئولیت بخشی رو به عهده بگیرم، اینکه مدتی مسئول انجمن نجوم باشم، مدتی شراکت کنم و … همه ی این اتفاقات و تجربیات  زمینه ای بودند برای اینکه من الان اینجا باشم و ایمان دارم دارم در مسیری حرکت میکنم تا به هدفی که دارم برسم و این مسیر رو خدای عزیزم برام آسون میکنه و افرادی رو وسیله قرار میده تا یاد بگیرم و برم جلو تا به مقصد برسم .

واو چقدر محشره که الان دارم بهش فکر میکنم واقعا هیچ چیزی اتفاقی نبوده و نیست پس سعی میکنم بیشتر از تک تک لحظاتم استفاده کنم.

بیایید کمی فکر کنیم به همه ی مسائلی که پیش اومده ، تنها دلیلش هدفیه که داریم و فرکانسیه که روش قرار داریم و اگر درست فکر کنیم اون وقته که به مقصد می رسیم. هر چیزی پیش بیاد قبلا جذبش کردیم….

براتون آرزوی شادی و ثروت دارم 😉

 

برای مادرم!

امروز میخوام در مورد مساله ای صحبت کنم که برای هر شخصی توی دنیا اهمیت داره ولی اکثرا نسبت به اون بی توجه هستیم. امروز میخوام در مورد مادر صحبت کنم.

مادرم، وجودم، عشقم و کسی که به من معنای زندگی رو بخشید

برای مادرم کسی که زندگی خود را فدای من کرد ، برای مادرم کسی که صبح تا شب بدون هیچ استراحتی همراهم بود برای کسی که میشه گفت فرشته ای است از جنس عشق و مهربونی که در هرحال و شرایطی بدون استثنا فرزندش پاره ی تنش هست حتی اگر فرزندش به او بی توجه باشه حتی اگر فرزندش اون رو فراموش کنه…

الان که دارم به خودم فکر میکنم واقعا خجالت میکشم که این متن رو می نویسم چون تا حالا نتونستم گوشه ای کوچک از لطف مادرم رو جبران کنم و… به قول یکی از دوستان چقدر زیبا میگفت که

اگر من مادرم را روی دوشم بگذارم و کل دنیا بگردونمش بازم نمیتونم زحمات و لطف مادرم رو جبران کنم

madar

حالا این سوال پیش میاد خدایی که این فرشته رو خلق کرده که همراهمون باشه و اینقدر مهربونه که قابل وصف نیست واقعا خودش باید چه جوری باشه ؟ مهر و محبت مادر در مقایسه با اون قطره ای در دریاست…

نمیدونم چرا همه تصویر خدا رو خشمناک و … جلوه میدن ! اصلا این با ذاتش همخوانی نداره…

خدایا به من قدرتی بده که بتونم لااقل از امروز با مادرم طوری رفتار کنم که لایق فرزندیش باشم. طوری رفتار کنم که فردا حسرت نخورم… آمین.

این خوبه که یک روز در سال رو به نام روز مادر داریم ولی اگر بتونیم بدون هیچ مناسبتی گاهی وقتها روزشون رو تبریک بگیم و شاخه گلی رو بهشون بدیم چقدر لذت بخش میشه. امیدوارم بتونم.

در آخر بهتون توصیه میکنم حتما این ویدئو رو ببینید :