از تجربیات کاریم می‌نویسم

در این نوشته از تجربیات کاریم می‌نویسم و قصد دارم  مواردی را که حاصل چند سال کار کردن با شرکتها و تیم های مختلف است را به اشتراک بگذارم شاید برای برخی از دوستان مفید باشد.

لازم است اشاره کنم که من تقریبا از سال ۲۰۱۱ وارد دنیای وب، طراحی سایت و برنامه نویسی شدم و به صورت یک مبتدی شروع به کار کردم، اولین کارم در یک گروه برنامه نویسی در شهرستانی که زندگی میکردم بود.( بوکان ) بعد از مدتی همکاری با شرکتهای مختلف تولیدی، فروشگاه‌ها و انجام کارهای پروژه ای به تهران مهاجرت کردم و تا به امروز با چهار شرکت مختلف به صورت فول تایم و پارت تایم همکاری کردم و درحال حاضر هم در شرکتی مشغول به برنامه نویسی هستم.

work with client

دریافت پروژه از مشتری :

اواخر سال ۱۳۹۱ اولین باری بود که برای دریافت پروژه و انجام آن اقدام کردم. با توجه به اینکه به صورت فریلنسر کار می‌کردم، همراه یکی از دوستانم به صورت گروهی کار را انجام می‌دادیم و از طرفی دفتر مناسبی برای حضور مشتری نداشتیم، از کافه های شیک شهرمون کمک گرفتیم و قراردادهایی شیک و مناسب را برای مشتری آماده کردیم که نتیجه بسیار خوب و مثبتی گرفتیم.

تجربیاتی زیادی در این مدت بدست آوردم که به برخی از آنها اشاره می‌کنم.

اگر بیشتر از چیزی که مشتری نیاز دارد امکاناتی را به پروژه اضافه نمائید و بیشتر از حد معمول برای مشتری وقت بگذارید (در هر زمانی از شبانه‌روز پاسخگو باشید) این احتمال وجود دارد مورد سو استفاده قرار بگیرید و درخواستهایی خارج از قرارداد ایجاد شود.[ پیشنهاد میکنم برای خود ساعت کاری تعریف کنید و در خارج از ساعات کاری به هیچ تماس کاری پاسخ ندهید مگر اینکه قبلا به خاطر اهمیت پروژه توافقی صورت گرفته باشد. ]

رعایت حد اعتدال در روابط و انجام قرارداد واقعا به ادامه روند مثبت همکاری کمک می‌کند، روابط نه خیلی سفت و سخت باشد نه خیلی خودمانی و صمیمی که انجام تعهدات طرفین زیر سوال رود.

برای زمانبندی پروژه معمولا یک ماه بیشتر از زمان تحویل پروژه را در نظر می‌گرفتیم تا بدون مشکل و مطابق زمانبندی پروژه راه اندازی شود. در نهایت باید این نکته را درنظر داشته باشیم که قطعا افراد دیگری هستند پروژه ای که شما با مبلغ n تومان انجام میدهید، با نصف و یا چند برابر قیمت شما انجام میدهند و این موضوع اصلا اهمیت ندارد مهم این است که شما برای کار خودتون ارزش بگذارید و روی مبلغی که به مشتری اعلام می‌کنید قاطع باشید در غیر اینصورت احتمال دریافت پروژه کمتر می‌شود. این اطمینان را به مشتری بدهید که کیفیت کاری که انجام می‌دهید واقعا ارزش این هزینه را دارد. (البته واقعا باید اینطور باشد.)

free working

رایگان کار نکنید!

اگر حتی برای یکی از نزدیکانتون، اقوام و… پروژه ای را انجام می‌دهید و  در پروژه موردنظر شریک نیستید و یا در عوض انجام آن امتیازی به شما داده نمی‌شود به صورت رایگان کار کردن باعث پایین آمدن ارزش کار شما می‌شود. برخی اوقات برای کسب تجربه بیشتر و یا به خاطر برخی روابط پروژه ای را به صورت رایگان انجام دادم که حاصل کار پشیمانی بیشتر نبوده است.

دریافت دستمزد از شخص طرف مقابل باعث میشود ارزش زمان و تخصص شما حفظ شود و از آنجایی که شخص برای آن هزینه ای متقبل شده است قطعا برای آن زمانی را اختصاص خواهد داد حتی اگر موفقیت آمیز نباشد و قطعا رابطه همکاری هم مثبت و بهتر خواهد بود.

remot working

کار کردن به صورت ریموت :

اولین و مهمترین مساله ای که در سبک کاری ریموت یا دورکاری مطرح است اعتماد دو طرفه است. چونکه شما حضور فیزیکی ندارید و گاهی وقتها توی چالش های برنامه نویسی که به وجود می‌آید برخی تسک‌ها به تاخیر می‌افتند و تفهیم این موضوع برای مدیر شرکت و عدم قضاوت وی در روابط کاری و ادامه همکاری تاثیر گذار است.

اگر داخل شرکت کوچکی کار را شروع می‌کنید و طرف حساب شما یک مدیر فنی نیست شاید کار سختتر از شرایط معمول براتون پیش برود چونکه مدیر درک مناسبی از وضعیت کاری شما ندارد و تصور اینکه اضافه نمودن یک ویژگی چقدر زمان میبرد و …. کار سختی است و بخشی از وقت شما صرف تفهیم این موضوع می‌شود.

work in office

کار کردن به صورت تمام‌ وقت در شرکت :

این روزها شرکت‌ها با دو شیوه، روال کاری را تعریف می‌کنند یا بر اساس زمان و ساعت کاری و یا بر اساس تسک و اعتماد متقابل.

اینکه کار شما بر اساس ساعت و یا تسک باشد بستگی به قرارداد و شرایط کاری شرکتی که با آن وارد قرارداد می‌شوید دارد. طبق موارد مختلفی که در تهران دیدم بیشتر شرکتها ساعت کاری انعطاف پذیری را تعریف می‌کنند و ملاک اصلی را انجام تسک‌ها در نظر می‌گیرند.

هر کدام از این موارد مزایا و معایب خودشان را دارند، لازم است بگم که بعد از شناخت مدیرفنی شرکت و کارمندان سبک کاری و انتظارات آنها را در سطحی که درست است نگه دارید. برای مثال این انتظار را هیچ وقت ایجاد نکنید که روزهای تعطیل  نیز برای شرکت وقت می‌گذارید و می‌توانید کارهای عقب افتاده شرکت را انجام دهید! این جمله شاید برای افرادی که مدیر یک شرکت هستند ناخوشایند باشد ولی دلیل من این است اگر قرار است افرادی با هم همکاری کنند و به یک نتیجه مطلوب برسند این همکاری باید به صورت برد-برد تعریف شود یعنی بردی که برای مدیر و مجموعه ایجاد می‌شود به خاطر از خودگذشتگی کارمند بوده است و بهای این از خودگذشتگی باید از طرف مجموعه شرکت برای شخص به صورت مالی/معنوی ( بسته به شرایط ) درنظر گرفته شود. در صورت رعایت این موضوع علاوه بر وفاداری کارمند به شرکت، انگیزه کارمند نیز برای بازدهی بیشتر افزایش پیدا می‌کند. ( این بخش از صحبت‌هایم بیشتر به سبک قرارداد کاری نیز بستگی دارد. )

لازم است تاکید کنم، گاهی وقت‌ها بسته به پروژه و کارهایی که در شرکت موردنظر انجام می‌دهید و روابطی که با شرکت و مدیر پروژه دارید لازم است برخی کارها را داوطلبانه انجام دهید و این مورد بستگی به احساس شما نسبت به شرکت و مدیری که با او کار می‌کنید دارد. در شرکتی که هم اکنون فعالیت میکنم به خاطر ضروری بودن پروژه روزهای تعطیل هم کار کردم ولی دیدم که مدیر همه این زحمات را می‌بیند و روابط برد-برد تعریف شده است.

ما انسان‌ها ربات نیستیم و باید به همدیگر کمک کنیم و این کمک کردن اگر با ایجاد احساس خوب دو طرفه باشد فوق العاده لذت بخش می‌شود و حتی خیلی خوب است که در شرایط سخت کاری و چالش برانگیز در کنار تیم باشیم و این احساس واقعا لذت بخش است. مواردی که شاید یه مقدار سختگیرانه بیان کردم برای برخی شرکتهایی است که کارمندشان را مثل یک ربات می‌پندارند و تا وقتی با او خوب هستند که از خودش مایه بگذارد و تنها نفع خود را مد نظر دارند.

contract agreement

عقد قرارداد همکاری با شرکت:

با توجه به اینکه خودم این موضوع را تجربه کردم، تاثیر زیادی روی آرامش و دغدغه های شخص دارد. من با یکی از شرکتها که همکاری کردم، متاسفانه در پایان سال مواردی که طبق قانون کار تعریف شده بود رعایت نکردند ( شامل بیمه، پاداش، سنوات و عیدی ) که این موضوع تجربه ای شد و وقتی قراردادی را با یک شرکت مینویسم توی قرارداد حتما همه این موارد را در نظر می‌گیرم. این کار علاوه بر این که خیال خودم را راحت می کند، باعث می‌شود با آرامش بیشتر روی کار متمرکز باشم و بازدهی کارم بیشتر باشد.

هنگام عقد قرارداد مشخص شدن این موارد از دید من لازم است : میزان عیدی، پاداش، سنوات، بیمه و تاریخ پرداخت حقوق ماهیانه. ( برخی از شرکت‌ها پاداش و سنوات را لحاظ نمی‌کنند! ) لازم است تاکید کنم اگر با شرکتی قرارداد همکاری بستید و قرار شد سفته هایی جهت حسن انجام کار به شرکت موردنظر تحویل دهید حتما بنویسید این سفته‌ها جهت حسن انجام کار برای قرارداد همکاری با شرکت فلان تحویل شرکت فلان داده شده است.( در واقع دریافت سفته توسط شرکت از کارمند یک اشتباه است که در ایران رایج شده است و اصلا درست نیست. )

وضعیت بیمه خود را مشخص کنید!

متاسفانه بسیاری از ما شناخت کافی از بیمه و قراردادها نداریم و به همین خاطر خیلی عادی از مسائل میگذریم! من توی یکی از شرکت‌هایی که کار کردم حقوقم را طی ۲ فقره پشت سرهم پرداخت میکردن یکبار از طریق زرین‌پال و بار دیگر با حساب شرکت! یعنی یکی از مبالغ مطابق قانون کار بود و مابقی را از طریق زرین‌پال واریز میکردند که بعدا از شرکت اومدم بیرون متوجه شدم که برای دور زدن بیمه و پایین آوردن هزینه بیمه کارمندان بوده که کاملا به ضرر کارمندان و به نفع شرکت است. 

annual salary

میزان حقوق من چقدر است؟

خوشبختانه سایت ایران تلنت پلتفرم جدیدی به نام Iran Salary راه اندازی کرده است که میتوانید رنج حقوق شخصی که در حوزه کاری شما فعالیت می‌کند را مشاهده نمائید.

این رنج حقوق بر اساس نظرسنجی است که هرسال توسط ایران تلنت برگزار می‌شود و اشخاص در حوزه های مختلف شغلی با ذکر میزان تجربه کاری خود حقوق خود را اعلام می‌کنند.

سخن آخر

روابط با همکاران :

موردی که برای من خیلی عجیب بود سبک رفتاری برخی از افراد در محل کار بود، شاید باورش سخت باشه ولی سلام کردن در محل کار یکی از شرکت‌هایی که بودم یک چالش اساسی بود برای بسیاری از افراد! اینکه در محلی که کار میکنید با اطرافیانتان سلام و احوالپرسی صمیمانه ای داشته باشید واقعا در انرژی شما، روابط کاری شما تاثیر مثبتی دارد. و حتی گاهی وقتها به همدیگر در برخی موارد کمک کنیم واقعا حس بسیار خوبی به دو طرف میدهد و این معنای تیم را شکل می‌دهد.

کارآموز باشید:

وقتی برای بار اول به تهران آمدم به عنوان یک کارآموز شروع به کار کردم با وجود اینکه تجربیات و دانش کافی برای استخدام شدن داشتم، به این خاطر که بتوانم در زمینه ای که تمایل داشتم تجربیات بیشتری بدست بیارم. توصیه میکنم اگر در زمینه ای میخواهید تجربیات حرفه ای بدست بیارید ولی تجربه کافی برای استخدام شدن ندارید به صورت کارآموز اقدام کنید و انتظار اولیه مالی نداشته باشید و تاثیر فوق العاده ی آن را ببینید.

سخنی با مدیر :

یک ضرب المثل یا روایتی است که من قبولش دارم، این است که اگر شخصی پیش شما پشت سر شخص دیگری غیبت می‌کند و در مورد بدی‌های شخص می‌گوید پیش بقیه هم در مورد شما می‌گوید…

متاسفانه حس بدی که در یکی از شرکت‌های قبلی داشتم این بود که وقتی چندین نفر از شرکت جدا شدند به خاطر اختلافاتی که داشتند تقریبا هر زمان که صحبتی پیش می‌آمد پشت سر این فرد/افراد صحبت می‌شد. حسی که من داشتم که البته برایم اصلا مهم نبود این بود که وقتی من از اینجا برم چه صحبت‌هایی در مورد من خواهند داشت! کسانی که الان خوب و خوش و خرم هستند فردا هم اینطور خواهند بود؟!

این موضوع به ریشه و فرهنگ کشورمان برمیگرده که چقدر به مسائل اخلاقی پایبند هستیم ولی به نظرم وظیفه مدیر یک مجموعه است وقتی صحبتی غیرمثبت در مورد همکاران قبل شد جلوی آن و ادامه بحث گرفته شود چونکه این صحبت‌ها در اصل باعث از بین رفتن اعتماد کارمندان فعلی شرکت می‌شود و هیچ تاثیر منفی در مورد اشخاص دیگر نخواهد داشت. این را قبول کنیم که هیچ شخصی قرار نیست تا آخر عمر با یک شرکت یا شخص همکاری کند و احتمال رفتن و جدا شدن شخص وجود دارد.

قول و وعده ندهید، عمل کنید!

در یکی از همکاری‌هایی که داشتم قول‌ها و وعده‌های احساسی را از مدیرم بارها و بارها شنیدم! به طوریکه وقتی برای دفعات بعد وعده‌ای میداد فقط منتظر بودم صحبت تمام شود چون برایم ثابت شده بود که صرفا وعده‌ای است مثل وعده‌های قبل!  این موضوع واقعا احساس بی اعتمادی در بین کارمندان ایجاد می‌کند. به یاد دارم مطابق یکی از وعده‌های مدیر تعطیلات نوروز رو بیخیال شدم و کار کردم که بعد از مدتی دیدم باز فقط وعده ای بیش نبود!

اگر مدیر هستید و این نوشته را میخوانید پیشنهاد میکنم دفترچه یادداشت کوچکی یا نوتی روی گوشی خود ایجاد کنید و موارد مهم و صحبت‌هایی که لازم است به خاطر داشته باشید را بنویسید.

یک تجربه خوب شخصی

یک مدیر خوب دغدغه‌های کارمنداش رو به خوبی درک میکنه. در یکی از مصاحبه‌های کاری که داشتم وقتی با مدیر داخلی صحبت آخر را داشتم دلیل ترک آخرین موقعیت شغلیم را از من جویا شد و تنها یک جواب دادم من میخواهم ارتباط شرکت و کارمند برد-برد باشه … بعد از این جمله از ابتدا تا آخر صحبتهایم را متوجه شد و در مورد تمام دغدغه‌های یک کارمند صحبت کرد بدون آنکه من حرفی بزنم و در نهایت با اشتیاق فراوان سرکار حاضر شدم و واقعا لذت بردم و با چالش‌های آن سروکله میزدم. 

به خودتان و خدایتان اعتماد کنید!

بسیاری از دوستانم را دیدم که از کار کردن در یک شرکت و ارسال رزومه و … ترس دارند و این باور غلط را دارند که برای من شاید کاری وجود نداشته باشد. من باور دارم اگر شما تخصصی داشته باشید امکان ندارد بیکار باشید و همه اینها به باور و سبک فکر شما برمی‌گردد. لازم است بگم باید به خودمان و مسیری که خداوند برایمان ایجاد می‌کند اعتماد کنیم و تاکید میکنم داشتن احساس خوب در زندگی به اتفاقات خوب ختم می‌شود این چیزی است که بهش ایمان و باور دارم و واقعا تجربه کردم.

احساس شما زندگی شما را رقم میزند، در نهایت ما آنقدر زندگی نمی‌کنیم که بخواهیم همه حالتها را تجربه کنیم پس بهتره شاد و با احساس خوب زندگی کنیم. اگر از کاری که می‌کنید راضی نیستید و احساس خوبی ندارید در انجام آن و ادامه همکاری تجدید نظر کنید!

در نهایت این ویدئوی فوق العاده را ببینید. امیدوارم این مطلب براتون مفید بوده باشه.

 

پی‌نوشت : لازم است تاکید کنم این نوشته صرفا برای اشترک گذاری تجربیاتم در همکاری با افراد مختلف بود و به هیچ شخص یا شرکت خاصی اشاره ندارم. هدف از این نوشته اول برای اشتراک با دوستان هم حرفه خودم بود و دوم برای مدیران عزیز ایرانی است که شاید به بهبود مدیریت آنها کمک کند.

از زندگی می‌آموزم و زندگی می‌کنم!

چالشی اساسی در زندگیم پیش آمد که به شدت احساساتم و روانم را درگیر کرده بود و روزها و ماه‌ها درگیر این قضیه بودم به طوریکه نیمسال دوم سال ۹۶ یکی از پرچالش‌ترین و سخت‌ترین لحظات زندگی شخصیم بود.

نمیدانم از کجا و چگونه بیان کنم، نمیخواهم در مورد جزئیات موارد و مشکلات صحبت کنم چونکه صحبت در مورد آنها مشکل را بیشتر می‌کند ترجیح میدهم در مورد راه حل های آنها صحبت کنم.

کمتر از یکسال از زندگی مشترکم گذشت که ادامه پیدا نکرد و دوباره به دوران مجردی بازگشتم، این مشکل به طرز عجیبی روانم را به هم ریخت و من را به فکر فرو برد که چرا باید این موضوع برای من پیش آید؟! چه فرکانس و طرز فکری از من باعث این مشکل شده است؟!

why this problem happened

چرا این مشکل به وجود آمد؟!

باور دارم وقتی شما به یک سبک رفتار، سبک زندگی مشترک و … فکر ( توجه ) می کنید در واقع آن سبک را وارد زندگی خود می کنید و شخصی را وارد زندگی می‌کنید که این ویژگی ها را دارد، اگر روی طرز فکر فقر و روابطی ناسالم و … باشیم روابط به همان سمت پیش خواهد رفت ولی اگر بتوانیم باور خود را به سبکی تغییر دهیم که به شخص وابسته نباشیم و روی خودمان کار کنیم و به روابط زیبای زندگی مشترک توجه کنیم زندگی بهشت خواهد شد، من فهمیدم که دلیل این زندگی مشترکی که پیش آمد به خاطر یکسری از باورها و طرز فکرهای نادرست خودم بود که باید آنها را تغییر دهم! در واقع مسبب و مسئول اصلی اتفاق پیش آمده خودم هستم!

خدا را شکر میکنم که دلیل این اتفاق را پیدا کردم و در واقع توانستم با این واقعیت روبرو شوم. یک واقعیت جالب و فوق العاده این است که ” به هر چیزی توجه کنید همان را وارد زندگی خود می کنید!

برای اینکه دو نفر با هم زندگی مشترکی را شروع کنند دو شخص باید تفاهم داشته باشند ولی برای اینکه یک زندگی مشترک تمام شود یک نفر این خواسته را داشته باشد باید زندگی مشترک تمام شود!

به نظر شما چرا من میگویم که باورها و طرز تفکرات زندگی ما را تحت تاثیر قرار می‌دهند؟ 

در واقع باورها و طرز تفکرات ما به خاطر ورودی هایی که روزانه و طی مدت زمان زیاد وارد ذهن ما شده است شکل گرفته است به همین خاطر تغییر آنها و پذیرش برخی موارد برایمان سخت است. یک مثال کاملا واضح و آشکار سریالهای شبکه‌های ماهواره ای است سریالهایی با مضمون‌های روابط ناسالم و خیانت و … این سریالها در ابتدا جذاب هستند و در ابتدا هیچ تاثیری روی زندگی ندارند ولی وقتی مدت زمان زیادی می‌گذرد و هر شب و هر شب این سریالها دیده می‌شوند کم کم باورهایی با این سبک رفتار در ذهن ایجاد می‌شود و سبک نگرش شما به اطرافیان تغییر می‌کند و …

couple

چرا یک زندگی مشترک شکل می‌گیرد؟

دو نفر با هم ازدواج میکنند تا با هم لحظات شادی را داشته باشند، از زندگی لذت ببرند، احساس آرامش کنار هم داشته باشند و نیازهای همدیگر را برآورده کنند، دو نفر به این خاطر ازدواج نمی کنند که مکمل هم باشند! هر شخص در رابطه خودش با خداوند کامل میشود نه مخلوقش به همین خاطر مهم است که به شخص وابسته نباشیم و سبک رابطه و لذت در روابط عاشقانه را تجربه کنیم.

این موضوع پیچیده ست ولی چیزی است که شخصا بهش باور دارم و به دلیل ضعف در موارد فوق من نتوانستم ازدواج موفقی را داشته باشم.

در اکثر مواقع وقتی دو نفر قبل از اینکه ازدواج کنند و با هم در ارتباط هستند همه چیز خوب و عالی پیش می‌رود ولی وقتی ازدواج شکل می‌گیرد معمولا با چالش روبرو می‌شوند چرا؟ به این خاطر که رابطه بعد از ازدواج با احساس‌های نادرستی همچون مالکیت، وابستگی و … همراه است و این موضوع به صورت ناخودآگاه در ذهن ایجاد می‌شود که شخص باید طوری رفتار کند که احساس طرف مقابل را خوب کند در حالی که از خود غافل می‌شود و تا وقتی احساس خودمان خوب نباشد چطور می‌توانیم بر روی طرف مقابل تاثیر خوب بگذاریم و از طرفی دیگر هر شخص خودش مسئول احساس خودش است و خودش باید احساسش خوب باشد.

توصیه و پیشنهاد :

اگر مجرد هستید :

۱ – با جنس مخالف بیشتر آشنا شوید، لازم نیست وارد حریم خصوصی طرف مقابل شوید همانطوری که دوستانی همجنس خود دارید و با هم به تفریح، کافی شاپ و سینما می‌روید با جنس مخالف هم روابطی سطحی بدون وابستگی برای شناخت از آنها داشته باشید.

with friends

۲ – اگر قصد تشکیل زندگی مشترک را دارید توصیه میکنم حداقل ۸ ماه با خانواده شخص مورد نظر رفت و آمد داشته باشید، معمولا اشخاص درصد زیادی از رفتار و اخلاقشان را از پدر و مادر خود می‌گیرند. اگر قصد زندگی مشترک دارید و شخصی در زندگیتان است باید بدانید وابستگی کار درستی نیست باید بدانید که زندگی با آن شخص میتواند برای هر دوی شما لذت و شادی به ارمغان بیاورد ولی اگر آن شخص نباشد دلیل نمیشود که زندگی تمام شود و ما خودمان مسئول احساس و زندگی خودمان هستیم نه شخص دیگری.

اگر اشتباه نکنم پیروان اوشو این باور را دارند که وقتی میخواهند با شخصی زندگی مشترک را شروع کنند قبل از آن یکسال با هم سفر می‌کنند چونکه در سفر است که آدم ها بهتر همدیگر را می‌شناسند.

چرا به یک رابطه ناخوشایند پایان ندهیم؟!

دلایل زیادی باعث میشوند دو نفر که با هم زندگی مشترکی را دارند و در واقع علاقه ای به هم ندارند از هم جدا نشوند که مهمترین آنها، ترس از قضاوت و صحبت های مردم، برچسب زدن، شکست زندگی، ترس از اینکه دوباره نتوانند ازدواج کنند و …. که من خودم شخصا به هیچ کدام از موارد بالا اهمیت نمیدهم و برای من مهم نیستند، به این خاطر که فکر میکنم که زمان و عمر ما محدود است و باید زندگی کنیم و باور دارم میتوانم یک زندگی لذت بخش را داشته باشم و ادامه می‌دهم و ایمان دارم که زندگی من شادتر و بهتر و پر از حضور خداوند در لحظاتم خواهد بود.

آیا مهم است که مردم پشت سر شما چه می‌گویند؟

زندگی قانونمند است، از هرچیزی بترسیم در زندگی ما به وجود می‌آید چرا؟! چونکه به آن توجه و فکر میکنیم پس بهتر است که نترسیم و به جلو حرکت کنیم، اگر حرف مردم برای من مهم باشد پس اکنون نباید زندگی کنم…

داستان زیر از حکایت‌های ملانصرالدین این قضیه را واضح بیان میکند :

ماجرای رفتن ملا زده تاشهر بلخ

شد به کام او و فرزند و خرش بسیار تلخ

صبح او بنشست بر خر با طماّنینه، وقار

بچه‌اش جستی زد و پشت‌ الاغش شد‌ سوار

مدتی بگذشت و ملا غرق در افکار بود

گاهی ازمردم عباراتی چنین را می‌شنود

وه چه بی‌ رحم‌است‌ ملا،این خر بی‌
چاره‌ را

می‌کشد از بار سنگین دو تاشان، بی‌
حیا

لاجرم فرزند را از خر به زیر آورد و
گفت

اندکی با پا بیا تا نشنویم ما حرف مفت

اوهنوز نارفته راهی، باز از مردم شنید

این چنین ملای‌ خودخواهی‌ در عالم‌ کس‌
ندید

خود نشسته بر الاغ‌ از حال‌ کودک‌ بی‌
خبر

ناتوان در راه سخت سنگلاخی در خطر

عاقبت طاقت نیاورد و ز خر آمد فرود

بچه را بنشاند و خود ره را پیاده طی
نمود

باز مردم طعنه‌ ها گفتند در طی مسیر

بی‌ ادب‌ فرزند بر خر، پشت سر بابای
پیر

گفت ملا بچه را از خر کنون پایین بیا

هر دو با پای پیاده می‌رویم این راه
را

گاه گاهی خنده‌ های مردمان را می‌
شنید

ضمن خنده، طعنه و توهین بسیار و شدید

این‌ دو دیوانه‌ اند‌ که‌ خر دارند
ولی‌ زار و نزار

نا خردمندانه بر خر نیستند هر دو سوار

خسته و درمانده شد ملا و گفت فرزند را

حرف مردم را فقط بشنو بزن لبخند را

ورنه با این‌ گفته‌ ها شاید من و تو
در سفر

هر دومان‌ بر دوش‌ گیریم‌ لا جرم‌ این
کره‌ خر !

نام شاعر: ناخدای توفان

احساس دلسوزی :

ما ایرانی‌ها معمولا آدم‌های احساسی هستیم و وقتی گریه یک شخص را می‌بینیم تحت تاثیر قرار می‌گیریم. نکته اینجاست که اگر احساس دلسوزی به این معنا است که من خودم را فدا کنم تا شخص دیگری آرامش داشته باشد و به هدف خود برسد از نظر من کاملا اشتباه است و این بدترین احساسی است که یک شخص میتواند داشته باشد چونکه مانع زندگی کردن و رشد کردن می‌شود.

اگر به این احساس با این نوع تفکر گوش کنیم باعث میشود زندگیمان واقعا نابود شود. هیچ کسی به جز خود ما نمیتواند این موضوع را که درگیر آن هستیم را درک کند مگر شخصی که قبلا آن را تجربه کرده باشد.

به نظر من در این موارد باید همیشه به خودمان یادآور شویم که اول خود من و زندگی من مهم است و بعد از آن اطرافیانم. این دیدگاه شاید از نظر شما خودخواهانه باشد اما اگر واقع بینانه نگاه کنیم شما وقتی خوشحال باشید اطرافیانت این احساس را دریافت می‌کنند، وقتی پولدار باشید میتوانید ببخشید و … پس همه این موارد از خودمان شروع میشوند پس اول خودمان مهم هستیم بعد اطرافیان.

پی نوشت :

این نوشته را صرفا به این خاطر منتشر کردم که ثبت تجربه ای باشد برای خودم و دوستانی که این مطلب را میخوانند و مینویسم تا این موارد را از ذهنم پاک کنم و روی قلم بیاورم، گفتن این حرفها واقعا راحت نیست و فقط اشخاصی که با این قضیه روبرو شده اند میتوانند من را درک کنند.

این نوشته تجربیات شخصی و اعتقادات من است و هر شخصی مسئول زندگی خودش است پس خودتان برای خود تصمیم بگیرید و نوشته‌ها و تجربیات دیگران صرفا یک متنی باشند تا شما بتوانید تصمیم درست‌تری را برای زندگی خود بگیرید.

همانطور که قبلا هم گفتم مشکلات به وجود می‌آیند تا به ما قدرت ببخشند، نمیدانم این اتفاق در آینده کدام قسمت از پازل زندگیم را تکمیل می‌کند اما ایمان دارم که هیچ چیزی توی این دنیا اتفاقی نیست

تا انتهای زنجیره اتفاقات زندگی، حکمت این اتفاق برایم معلوم نخواهد شد.

ارتباط با دیگران با چه سبک نگرشی؟!

همه ما قطعا توی زندگیمون دوستانی داریم که به نحوی به صورت روزانه، هفتگی و…. باهاشون در ارتباط هستیم. این ارتباطات از راههای مختلفی ایجاد شده یا همکلاس بودیم، یا اتفاقی توی یک رویدادی با همدیگه آشنا شدیم و … سوالی که دوست دارم از خودمون بپرسیم اینه که این ارتباط و دوستی که ایجاد شد با چه سبک نگرشی ایجاد شد؟

من از خیلی‌ها شنیدم و دیدم ( البته متاسفانه ) ایجاد ارتباطات معمولا با هدف همراهه نه صرفا دوستی و آشنایی و لحظاتی شاد و …. مثلا با فلانی ارتباط و دوستی ایجاد میشه چونکه پولداره، چونکه فلان تخصص رو داره، چونکه خیلی معروفه و ….

به نظرتون این ارتباط چقدر ارزشمنده؟! چقدر برای دو طرف باعث احساس خوب میشه ؟

خدا رو شکر میکنم، بیش از ۳ سال میشه که زندگیم رو تغییر دادم و دیدگاه و باورم رو نسبت به خیلی از مسائل تغییر دادم و با هر شخصی ارتباط برقرار میکنم صرفا به خاطر خودشه و اصلا به موقعیت اجتماعی طرف مقابل اهمیت نمیدم. اگر بخوام واضح تر بگم و یا به اصطلاح بزنم توی خال! ایجاد ارتباط با اشخاص با هدف خاص یعنی اینکه اون شخص در آینده برای من مفید خواهد بود و برای من کاری انجام خواهد داد.

با این طرز تفکر از قدرت اصلی و خالقمون که این شخص رو خلق کرده غافل میشیم و دست اون رو از زندگیمون کوتاه میکنیم و این یعنی باور به اینکه یک شخص میتونه توی زندگیم تاثیر بذاره ….

چقدر خوبه که اینطور به قضیه نگاه کنیم، وقتی یک نفر کاری رو برامون انجام میده ازش سپاسگزار باشیم ولی توی دل خودمون و باورمون این باشه که خدایا شکر که این شخص رو وسیله‌ای قرار دادی تا اون کار انجام بشه و در واقع همه افراد دستانی از جانب خالقمون هستند.

این مفهوم توحید به زبانی خودمونیه که میتونه زندگیمون رو تغییر بده.

 

کتاب چهار میثاق

کتاب چهار میثاق اثری از دون میگوئل روئیز

به جرات میتونم بگم که این کتاب یکی از بهترین کتابهایی است که یک شخص میتونه زمان براش صرف کنه و بارهای بار حتی بیش از صد بار این کتاب رو مطالعه کنه، این کتاب در واقع میتونه باورهای یک شخص رو تغییر بده باورهایی که از زمان تولد و حیات ما به واسطه دیده ها و شنیده هایی در اطراف ما، باورهایی که از جانب خانواده، دوستان و … به ما قبولانده شده است!

همه زندگی ما توسط باورهای ما، طرز تفکر ما شکل میگیره و این باورهاست که باعث میشه چقدر اعتماد به نفس داشته باشیم، چقدر به خداوند ایمان داشته باشیم، چقدر باور داشته باشیم که ما میتوانیم زندگیمان را آنطور که میخواهیم بسازیم و زندگی را زندگی کنیم…

پیشگفتار و معرفی کتاب در واقع به مهمترین و حیاتی ترین بخش های زندگی ما اشاره میکنه که در حال حاضر چطور زندگی می کنیم و چطور باید زندگی کنیم و این موارد چقدر زندگی ما رو تحت تاثیر قرار داده است.

در این مطلب قصد دارم بخش هایی از پیش گفتار و معرفی کتاب رو بنویسم و همچنین قسمت هایی از کتاب صوتی را که بسیار تاثیر گذار است قرار دهم  و عقایدم را بیان کنم و در نهایت نتیجه گیری از مطالعه این کتاب داشته باشم، تا هم بتوانم این مطلب را برای خودم آرشیو کنم و گاهی اوقات به خودم یادآور شوم و هم شاید برای دوستانی مفید واقع شود.

بررسی و تحلیل بخش های از مطالب کتاب چهار میثاق :

۳۰۰۰ سال پیش شخصی آموزش میدید که حکیم شود تا دانش نیاکان خود را یاد بگیرد و ادامه دهد اما چیزی در دلش بهش میگفت که چیزی بیشتر از آن موارد را باید فرابگیرد…

همیشه احساس آدم از دلش نشات میگیره، در واقع دل آدم باهاش حرف میزنه و کلامی از جانب نشانه هاست، نشانه هایی از جانب خداوند که با زبان نشانه ها بهت میگه چیکار کنی! و این زبان بهت احساس میده، احساس خوب، احساس اگر خوب باشه در مسیر درست هستی و احساس خوب یعنی رشد، پیشرفت و موفقیت و نزدیکی به خداوند.

هنگامی که در خواب بود رویایی دید که بدنش را که خفته است تماشا میکند، همزمان با میلیون ها ستاره در آسمان میدرخشید، در درونش اتفاقی افتاد که زندگیش را دگرگون کرد، بدنش را نگاه کرد صدای خودش را شنید که میگفت من از نور ساخته شده ام من از ستارگان ساخته شده ام…

اگر به حرف دلمون جواب بدیم، پاسخ دریافت میکنیم و این همان پاسخی بود که دریافت کرد، رویایی که در جهت تایید آن دید.

همه چیز در هستی تجلی یک موجود زنده است که ما او را خدا می نامیم. همه چیز خداست! هنگامی که دانست حقیقا چیست! به بقیه انسان های اطرافش نگریست، به طبیعت نگریست، به حیرت افتاد و خود را در همه چیز دید، در همه موجودات بشری، در ابرها، در باران دید…

به سختی می توانست صبر کند تا آنچه را که کشف کرده است با دیگران به اشتراک بگذارد، اما برای توضیح دادن کلماتی وجود نداشت، او کوشش کرد تا به دیگران بگوید اما دیگران نمیفهمیدند، آنها می فهمیدن که او تغییر کرده است که چیز بسیار زیبایی در درونش موج میزند، آنها متوجه شدند که او در مورد هیچ کس و هیچ چیز قضاوت نمی کند، او دیگر شبیه هیچ کس نبود، او میتوانست همه را خیلی خوب درک کند اما هیچ کس نمی توانست او را درک کند.

وقتی به نشانه ها باور میکنیم، وقتی باور میکنیم که همه چیز در هستی تجلی خداوند است، در واقع خداوند با زبانی که باورش کردیم با ما صحبت میکند و آنقدر برای ما واضح و زیبا قابل درک خواهد بود که دوست داریم با کسانی که دوستشان داریم به اشتراک بگذاریم اما واقعا کلامی برای بیان آنها نیست و این موقعه که دیگران ما رو شاید دیوانه خطاب کنند! چراکه از دید آنها این کلام بی معنی است و جزو بدیهیات است.

آنان به این باور رسیدند که او تجسمی از خداوند است، وقتی این را شنید لبخندی زد و گفت حقیقت دارد، من خدا هستم اما شما هم خدا هستید، ما مثل هم هستیم من و شما، ما تجلی نور هستیم، ما خدا هستیم… اما باز هم مردم او را درک نمیکردند…

او خود را در همه میدید…

فهمید که به زودی همه مواردی که آموخته است را فراموش میکند، برای اینکه همه آنچه را که آموخته است به خاطر آورد پس تصمیم گرفت خویشتن را آینه دودی بنامد ، تا بتواند همیشه به خاطر آورد که ماده یک آینه است و دود بین آینه ها آنچیزی است که نمیگذارد بدانیم که چه کسی هستیم، او میگفت من آینه دودی هستم چون در همه شما به خویشتن نگریستم اما اگر نمیتوانیم خود را در دیگران باز شناسیم به دلیل وجود دود بین آینه هاست، این دود رویاست و آینه شما هستید کسی که رویا می بیند…

اما در اینجا رویا به چه معناست!

رویا دربرگیرنده تمام قوانین اجتماعی، باورها، مقررات، مذاهب و فرهنگ های مختلف است که شامل چگونگی اداره حکومت ها، مدارس، وقایع اجتماعی و تعطیلات هم می شود.

ما با توانایی رویا دیدن به دنیا می آیم و انسان هایی که پیش از ما زیسته اند به ما می آموزند که چگونه به شیوه جامعه رویا ببینیم!

رویای برونی بشر تعداد بیشماری قاعده دارد و هنگامی که فردی متولد می شود ما توجه او را جلب میکنیم و این قواعد را وارد ذهنش می سازیم، رویای برونی از پدر و مادر، مدارس و مذهب استفاده می کند تا به ما بیاموزد چگونه رویا ببینیم.

در واقع رویا همان افکار و باورهایی است که ما از اطرافیان و دیده ها و شنیده ها آموخته ایم که میتواند درست و یا غلط باشد. الان سوالی که مطرح می شود که چگونه میتوان فهمید یک باور درست یا غلط؟! چگونه میتوان فهمید باید این باور را تغییر داد یا باورش کرد؟! پاسخ به این سوال یک کلمه است “احساس”. باور و طرز تفکری که به ما احساس خوب و آرامش بدهد از سرچشمه اش نشات میگیرد و با ذات انسان همخوانی دارد.

توجه قابلیتی است که باعث می شود ما بر آنچه مایلیم دریافت کنیم متمرکز شویم و آن را تشخیص بدهیم، ما میتوانیم همزمان میلیون ها چیز را دریافت کنیم، اما با استفاده از توجه می توانیم آنچه را می خواهیم در پیش زمینه ذهن نگه داریم. بزرگسالان اطراف ما توجه ما را جلب کردند و اطلاعاتی را از طریق تکرار به مغز ما داده اند از این طریق است که ما هر چه می دانیم آموخته ایم، ما با استفاده از توجه مان یک واقعیت جامع، یک رویای جامع را فرا میگیریم، فرا میگیریم که چگونه در جامعه رفتار کنیم، چه چیز را باور کنیم و چه چیز را باور نکنیم، چه چیز پذیرفتنی است و چه چیز نیست، چه چیز خوب است و چه چیز بد، چه چیز زیباست و چه چیز زشت، چه چیز درست است و چه چیز غلط، همه چیز از پیش تعیین شده است.

این جمله رو زیاد شنیدیم که میگن از هر چیزی بترسید به سرتون می آید! تا حالا فکر کردیم چرا واقعا اینطوریه؟! به هر چیزی توجه کنی آن را وارد زندگی خودت میکنی! و وقتی از موضوعی میترسیم بیشتر و بیشتر بهش توجه میکنیم و این باعث میشود در مدار و فرکانسی قرار بگیریم که آن موضوع برای ما رخ دهد. توجه یکی از مهمترین رفتارهایی است که ما میتوانیم با مدیریتش زندگی خودمان را بسازیم.

شما زبان خود را انتخاب نکرده اید، شما مذهب یا ارزش های اخلاقی خود را انتخاب نکرده اید، آنها قبل از تولد شما وجود داشته اند، ما هرگز مجال این را نداشته ایم که انتخاب کنیم که به چه چیز باور داشته باشیم و به چه چیز نه، ما هرگز کوچکترین این میثاق ها را انتخاب نکرده ایم، ما حتی نام خود را نیز انتخاب نکرده ایم، ما به عنوان کودک امکان این را نداشتیم که باورهای خود را انتخاب کنیم اما اطلاعاتی را که انسان های دیگر درباره رویای سیاره زمین به ما منتقل کرده اند را پذیرفتیم، تنها راه ذخیره سازی اطلاعات پذیرش میثاق هاست…

به تدریج که میثاق ها را می پذیریم آنها را باور میکنیم و این آن چیزی است که ایمان نامیده می شود، ایمان داشتن یعنی باور داشتن بدون قید و شرط…

در واقع ما در هر جامعه ای که باشیم باورها و افکار آن جامعه را باور میکنیم و کودکان ما نیز همان باورهایی را خواهند داشت که ما داریم، بسیاری از ما شنیده ایم که در فلان کشور که به ظاهر غیر مسلمان هستند رفتار و فرهنگشان هزاران برابر از فرهنگ و افکار کشورهای مسلمان والاتر است و اگر کمی دقیق تر به قضایا نگاه کنیم در واقع تمام افکار و فرهنگ و باورهای انها از بخش های اصلی اسلام سرچشمه گرفته است و اصل قضیه را درک کرده اند دقیقا همان چیزی که در کشورهای به ظاهر اسلامی رعایت نمیشود و اصل را ول کرده و به فرع چسبیده اند!

کودکان هرچه را بزرگترها بگویند باور میکنند، ما با آنها موافقت میکنیم و ایمانمان به قدری قوی است که نظام اعتقادیمان کل رویای ما از حیات را در اختیار میگیرد، ما این باورها را انتخاب نکرده ایم و امکان داشت علیه آن ها عصیان کنیم ولی به اندازه کافی قوی نیستیم تا پیروز شویم نتیجه این است که با توافق خودمان به این باورها تسلیم می شویم، من این روند را اهلی شدن انسان ها می نامم. از طریق این اهلی شدن است که ما می آموزیم چگونه زندگی کنیم و چگونه رویا ببینیم…

ما همچنین قضاوت کردن را یاد میگیریم، خودمان را مورد قضاوت قرار میدهیم، دیگران را مورد قضاوت قرار می دهیم، نزدیکانمان را مورد قضاوت قرار می دهیم…

همه تمایلات ما در فرآیند اهلی شدن از بین رفته است

در نهایت اگر تا پایان این توضیحات را مطالعه نمودید و برایتان جذاب بود توصیه میکنم فایل صوتی آن را تهیه کنید و بارهای بار گوش کنید تا باورهای درستی برایتان ایجاد شود که تاثیر مستقیم روی زندگی دارد.

دانلود کتاب صوتی چهار میثاق

مشکلات به وجود می آیند تا به ما قدرت ببخشند!

نمیدونم اصلا اسمش رو میشه مشکل گذاشت یا چالش و یا زمینه ساز بودن رشد و پیشرفت، من شخصا دوست دارم اسمش رو بذارم چالش رشد!

مدتی قبل پروژه ای که حدودا ۵،۶ ماهی روی آن فعالیت داشتیم ، با مشکلی روبرو شد به طوریکه تمام فکرم رو درگیر کرد و باید مشکل حل میشد!

طبیعتا استرس خیلی زیادی داشتم چون مسئولیت این بخش کامل به عهده من بود ولی از طرفی وجود بک آپ یک ماه قبل کمی مساله رو قابل تحمل تر میکرد، مساله این بود نصب یک ماژول باعث بروز مشکل و از کار افتادن بخش بزرگی از پروژه شده بود و با انواع روش درگیر این موضوع شدیم که حلش کنیم…

حالا تمرکزم رو از چالش برمیدارم و به نکات بسیار مهمتر اشاره میکنم که باعث رفع مشکل شد :

اولین اتفاقی که بعد از به وجود آمدن مشکل پیش اومد این بود که شُک و استرس زیادی بهم وارد شد به طوری که موقع شام هیچ تمایلی به غذا خوردن نداشتم و قصد داشتم فقط زمان بذارم و مشکل رو حل کنم! اما ۵ دقیقه سکوت و فکر کردن حالم رو دگرگون کرد و احساس آرامش عجیبی بهم دست داد!

تفکر و سوال

وقتی به مشکل فکر میکردم از زوایای مختلف آن را بررسی کردم، خودم رو از چالش بیرون کشیدم و به آن نگاه کردم و سوالات زیر را از خودم پرسیدم :

  • چرا این مشکل به وجود آمده است ؟
  • آخرین زمانی که همه چیز درست بود کی بود؟
  • آیا تا الان مشکلی بوده که نتونم حل کنم ؟ آیا اصلا مشکل غیرقابل حلی وجود دارد ؟
  • آیا چند ماه دیگر این مساله اهمیت دارد ؟
  • آیا افراد دیگری هستند که بتوانند در رفع این مشکل کمک کنند ؟
  • راه حل این مشکل چیست ؟
  • آیا خداوندی که همیشه همراهم هست و چالشهای قبلی را با کمکش حل کردم این را نیز حل نمیکند ؟
  • و …

و اینجا بود که به قدرت تفکر و سوال پی بردم ، واقعا فوق العاده بود، جواب همه سوالات به آدم الهام میشه راه حل های مختلف میاد توی ذهن و قطعا یکی به رفع آن می انجامد، البته به شرطی که باورش کنیم.

اگر عضو یک تیم باشید، جملات اعضای تیم برای ایجاد انگیزه و حامی بودن میتونه خیلی کمک بزرگی باشه، حتی اگر عضوی در بخش دیگری باشه ولی بدونی در هر شرایطی هم تیمیش رو حمایت میکنه حس فوق العاده قدرتمندی رو در آدم ایجاد میکنه که بتونه روی راه حل ها متمرکز بشه.

مهمترین قضیه اینه که من چند اشتباه رو انجام دادم که برای من درس بزرگی شدند :

وقتی مشکل به وجود اومد روی خود مشکل تمرکز کردم و حتی به حالت گله و شکایت پیش یکی از دوستانم بازگو کردم و این باعث شد علاوه بر اینکه من رو از راه حل دور کنه بلکه باعث قدرت بخشیدن به مشکل بشه که دیرتر حل بشه. در واقع باید روی راه حل تمرکز میکردم و بازگو کردن مشکل باعث دور شدن از راه حل میشه.

نقاطی به نام نقاط آسایش تعریف کنم، که در آن نقاط پروژه ها کاملا تست شده و داکیومنت شده باشند و بک آپی از آن داشته باشم. قبل ازهر تغییر ساختاری بک آپ و تست کلی الزامی است.

وقتی به زندگیم و به گذشته فکر میکنم تقریبا هیچ زمانی نبود که موضوعی مطرح نبوده باشه چالشی نبوده باشه و … تقریبا برای هر شخصی که کار میکنه امکان نداره چالش و مشکلی نباشه، مهم نیست چه کاری داشته باشیم ولی قطعا چالش برای همه هست و مهم اینه که چطور به آن نگاه کنیم و به نظرم باید دوسش داشته باشیم چراکه باعث رشد خودمون میشه واین یعنی لذت از سفری به نام زندگی!

شاید حرفها رو مثل شعار بدونید ولی اگر بشینیم فکر کنیم و به گذشته نگاه کنیم واقعا در همه زمانها برای همه این موضوع وجود داره در این بین عده ای غرق میشن توی مشکل و به روزگار و زمانه و هرچی که هست گلایه و شکایت میکنن و عده ای هم محدود هستند که دلشون آرومه و میگن این رو هم حل میکنم چون باور دارند هیچ چیزی توی زندگی آدم اتفاقی نیست و دلیل به وجود اومدن این چالش به خود شخص برمیگرده و میتونه پله ای برای رشد باشه.

در نهایت اینکه زندگی رو مثل یه سفری بدونیم و لذت سفر در لذت بردن از مسیر طی نمودن سفره نه رسیدن به مقصد! به همین خاطره که این چالش ها و مسائل را باید دوست داشته باشیم و با دید دیگری بهشون نگاه کنیم.

life is journey

مسافری که در سفر تمام حواسش در رسیدن به مقصد باشد و شادی را فقط در رسیدن به مقصد بداند، خود را از لذت لحظه لحظه سفر و مناظر زیبا و مکان های دیدنی بین راه، محروم کرده است.

بعد از ۲۵ سال از زندگیم…

به لطف خدای مهربان و بخشنده م ۲۵ سال از بودنم توی این دنیا گذشت و وارد سال جدیدی از زندگیم شدم. هر چند این مطلب باید ۲۳ تیرماه نوشته میشد ولی به دلیل مشغله کاری تا به امروز نتونستم…

وقتی به امروزم فکر میکردم، حساب میکردم که چقدر از زندگیم مفید بوده و چقدر تونستم خودم رو بهتر بشناسم و چقدر به اهدافم رسیدم؟! وقتی به سالهای قبل زندگیم نگاه میکنم همه اون مراحلی که طی کردم از همکاری با تیم های برنامه نویسی توی شهرم، شراکت با یک نفر… ، همکاری با شرکتی تولیدی و … همه ی این موارد شاید تایم زیادی از من گرفته باشند و بعضی از آنها ناموفق بودند ولی مثل حلقه هایی از  زنجیر به هم متصل بودند تا امروز من جایی که لازمه باشم! و اگر این مراحل طی نمیشد شاید الان مسیر زندگیم تفاوت داشت.

واقعا خوشحالم که الان در مسیری هستم که به آن خیلی علاقه مند هستم… به عقیده ی من همه ی دنیا بر اساس قانون تکامل داره پیش میره و باید این مراحل طی میشدن!

دقیقا زمانی وارد مرحله ای مفید از زندگیم شدم که درک کردم، دانشگاه من رو به هدفم نمیرسونه و فقط و فقط وقت تلف کردنه و در دنیایی که به سمت مدرک گرایی میره، تخصص ها کمتر و کمتر میشه. ترم ۳ از دانشگاه بود که بیخیال درس ها شدم و فقط شب امتحانی پاس می شدند و تمرکزم روی برنامه نویسی و طراحی وب بود. هر چند منکر این موضوع نمیشم که دانشگاه باعث شد وارد دنیای برنامه نویسی بشم و البته تنها مزیتش هم همین بود.

نزدیک به یکسالی است که به سمت تهران نقل مکان کردم. با وجود سختی هایی که برام داشت و تجربه ی اولم از زندگی تنهایی و با وجود دوری از خانواده و …. دلم رو زدم به دریا و وارد شهری غریب شدم با مردمانی متفاوت از شهرهای مختلف، با فرهنگهای مختلف… تجربیات و موفقیت هایی که طی این یکسال به دست آوردم خیلی برام لذت بخش بودند و از این بابت خدای بزرگ رو شاکرم چونکه در تمام مراحل زندگیم حضورش رو حس کردم و در لحظاتی همراهم بود که تصورش برام محال بود.

دوری از وابستگی هایی که داشتم خیلی خیلی… سخت بود به طوریکه نمیتونم حسم رو بیان کنم ولی درکنارش مزیتهایی برام داشت که در شهر خودم رسیدن بهشون خیلی سختتر بود. با آدم های زیادی آشنا شدم با رفتارها و نگرش های مختلف که هر کدومشون برای من جذاب بودند.

چیزی که برای من در زندگیم تثبیت شد و هنوزم دارم بهش فکر میکنم بحث باور آدمهاست! اینکه زندگی من و همه ی اون مواردی که بالاتر اشاره کردم به باور شخصی من بستگی داره و زندگی من رو میسازه، عملا این موضوع رو تجربه کردم، هر باوری داشته باشی و به هرچیزی فکر کنی همون رو جذب میکنی و این موضوع عین واقعیته هرچند درکش سخته…

مسیری را در زندگیم شروع کردم تا بتونم به اهدافی که سالهاست در ذهن دارم برسم و ایمان دارم که با وجود خدای عزیزم در کنارم، بهشون میرسم و این نقطه قوتی است که من رو به ادامه ی مسیرم امیدوارتر میکنه. یادمه حدودا ۶ سال پیش بود با شخصی در مورد اهدافم صحبت کردم که به نوعی الگوی من برای زندگیم بود و دقیقا یادمه که چطور تحقیر شدم که این اهداف برای من خیلی بزرگن و … بعد از اون بود کتاب کیمیاگر رو خوندم که باعث شد حرفهای اون شخص تقریبا تاثیرگذاریش رو از دست بده و به ادامه مسیرم فکر کنم و پس از آن، حضور افرادی موثر در زندگیم… الان که فکر میکنم توی مسیر درست هستم 🙂

[کتاب کیمیاگر رو دوباره شروع کردم به مرور (نسخه ی صوتی ) و حدودا تا الان بیش از ۱۲ باری گوش کردم، که هر بار نکته های جدیدی ازش یاد میگیرم، جالب اینجا بود وقتی کتاب کیمیاگر رو با زندگی خودم مطابقت میدادم، خیلی شبیه بودن و الان من دقیقا به دنبال افسانه شخصی خودم هستم افسانه ای که برای من مقدسه…]

چند روز قبل بود با شخصی به صورت کاملا اتفاقی آشنا شدم، الانم که فکر میکنم چرا باید این شخص دقیقا در این تایم در این مکان باشه و دقیقا در مورد موضوعی بحث کنیم که دغدغه ی من بود و راه حلی براش نداشتم! دلیلش این بود که من دنبال راه حلش بودم و این شخص به زندگیم جذب شد، مهم نیست کجای این دنیا هستیم مهم اینه که هر شخصی در زندگی ما میتونه وسیله ای باشه برای رسیدن به نتیجه ای که میخواهیم و کسی که این وسیله رو سر راهمون قرارداده از رگ گردن بهمون نزدیکتره…. الانم که دارم بهش فکر میکنم اشتیاق تمام وجودم رو گرفته و انگیزه ای فوق العاده برای ادامه ی مسیرم دارم و دقیقا چیزی بود که بهش نیاز داشتم…. خدایا شکرت…

selfi

در نهایت به این نتیجه رسیدم که :

مهم نیست کجای این کره خاکی زندگی میکنیم مهم اینه که چیزهایی که دلمون میخواد و عاشقش هستیم رو دنبال کنیم و باور کنیم همه اون چیزهایی که برای رسیدن بهش لازم داریم تامین میشه، فقط لازمه نکاتی رو همیشه به خودمون یادآوری کنیم چون این نکات خیلی فرار هستند. اگر فکر کنیم که زمان خیلی محدودی برای زندگی داریم به این نتیجه میرسیم که چیزهایی رو دنبال کنیم که عاشقش هستیم، همیشه به این فکر میکردم چرا یک نفر حاضره جونش رو به خطر بندازه و بره بالای برجی خطرناک و یا برج ایفل عکس سلفی بندازه و یا کارهای وحشتناکی انجام بده که از دید من و شما شاید کاری احمقانه باشه اما الان این موضوع برای من درک شده و کاملا مقدسه چونکه دنبال چیزی رفته که دلش میخواد و این تمام اون چیزی هست که ما هم باید بریم دنبالش و اصلا مهم نیست اطرافیان چه فکری میکنند.

jobs

تصمیمی که گرفتم :

به میکائیل که ۲۷ سال شده ایمیلی میفرستم!! و بهش میگم که انتظار دارم توی سن ۲۷ سالگی کجا باشی و امروز چه فکرهایی توی سرم دارم، اینکار باعث میشه اهدافی که دارم رو بنویسم و تمرکز بیشتری روی آن داشته باشم و به نوعی هدف گذاری کنم… وقتی ۲ سال دیگه ایمیلم به دستم برسه میفهمم که چقدر پیشرفت داشتم، چقدر طرز تفکرم رشد داشته و … حدس میزنم حس فوق العاده ای بهم میده!

با استفاده از وب سایت ( lettertomyfutureself ) یک ایمیلی به ۲ سال دیگه ی خودم میفرستم. شما هم امتحان کنید

اگر تا انتهای این مطلب رو خوندید، خوشحالم 🙂 و خوشحالتر میشم نظرتون رو بدونم .

امیدوارم زندگیتون سرشار از شادی و موفقیت باشه .

لحظه ها را زندگی کنیم!

دلیل نوشتن این مطلب درک موضوعی بود که هیجان و ذوق زیادی رو برام ایجاد کرد و تا روزها بهش فکر میکردم و واقعا خوشحالی عجیب و وصف ناپذیری توی دلم به وجود آورد.

اینکه یادتان باشد قرار است بمیرید بهترین راه برای آن است که در این دام نیفیتید که فکر کنید چیزی برای از دست دادن دارید. شما کاملاً عریان هستید. دلیلی ندارد که حرف دلتان را دنبال نکنید.

این مطلب فوق رو احتمالا بارها شنیدید البته اگر با استیوجابز آشنا باشید. این مطلب یکی از سخنان الهام بخش استیوجابز هست که اکثرا در موردش صحبت میشه و موردی بود که من تا مدتها میخوندم ولی نمیتونستم درکش کنم اصلا برام ملموس نبود یعنی چی آدم تصور کنه داره میمیره و به این خاطر هم شده باید کاری رو دنبال کنه که دوست داره؟ یا در بخشی دیگه به این صورت بیان میشه که ‘ تصور کنید امروز آخرین روز زندگیتونه، امروز آیا همانکاری را انجام می دهید که قصد داشتید اگر نه دنبال کاری برید که حاضرید قبل از مرگتان انجام دهید و به حرف دلتان گوش دهید ‘

لحظه ها را زندگی کنید

واقعا تصور این موضوع برام سخت بود و اصلا نمیتونستم درکش کنم ! تا اینکه مطلبی از ‘ محمود دولت آبادی ‘ رو خوندم که همین مفهوم جمله فوق رو به سبکی دیگه و ملموس تر بیان کرده که واقعا حس خوبی بهم داد.

 

 

از خانه دلت چه خبر؟

کلاس دوم دبستان شیفت بعدازظهر بودم. باران تندی می‌بارید. آن روز صبح یک چتر هفت رنگ خریده بودم، وقتی به مدرسه رفتم دلم می‌خواست با همان چتر زیبایم زیر باران بازی کنم اما زنگ خورد.
هر عقل سالمی تشخیص می‌داد که کلاس درس واجب‌تر از بازی زیر باران است. یادم نیست آن روز آموزگارم چه درسی به من آموخت، اما دلم هنوز زیر همان باران توی حیاط مدرسه مانده.بعد از آن روز شاید هزار بار دیگر باران باریده باشد و من صد بار دیگر چتر نو خریده باشم اما ، آن حال خوب هشت سالگی هرگز تکرار نخواهد شد.
این اولین بدهکاری من به دلم بود که در خاطرم مانده. اما حالا بعضی شب‌ها فکر می‌کنم اگر قرار بر این شود که من آمدن صبح فردا را نبینم؛ چقدر پشیمانم از انجام ندادن کارهایی که به بهانه‌ی منطق، حماقت نامیدمشان.حالا می دانم هر حال خوبی سن مخصوص به خودش را دارد.
ﺁﺩﻡ ﻫﺎ ﻫﻤﻪ ﻣﯽ ﭘﻨﺪﺍﺭﻧﺪ ﮐﻪ ﺯﻧﺪﻩ ﺍﻧﺪ؛ ﺑﺮﺍﯼ ﺁﻧﻬﺎ ﺗﻨﻬﺎ ﻧﺸﺎﻧﻪ ﯼ ﺣﯿﺎﺕ؛ ﺑﺨﺎﺭ ﮔﺮﻡ ﻧﻔﺲ ﻫﺎﯾﺸﺎﻥ ﺍﺳﺖ !ﮐﺴﯽ ﺍﺯ ﮐﺴﯽ ﻧﻤﯽ ﭘﺮﺳﺪ : ﺁﻫﺎﯼ ﻓﻼﻧﯽ، ﺍﺯ ﺧﺎﻧﻪ ﯼ ﺩﻟﺖ ﭼﻪ ﺧﺒﺮ؟ ﮔﺮﻡ ﺍﺳﺖ؟ ﭼﺮﺍﻏﺶ ﻧﻮﺭﯼ ﺩﺍﺭﺩ ﻫﻨﻮﺯ؟تک تک لحظه ها را زندگی کنیم، آنطور که اگر فردایی نبود راضی باشیم.

مطلب فوق رو به صورت صوتی ضبط کردم و با شما عزیزان به اشتراک گذاشتم. امیدوارم همانطورکه این موضوع برای من جذاب و تاثیرگذار بود برای شما هم مفید بوده باشه.

شاد باشید و از همین الانتون لذت ببرید 🙂

برای استاد محمدرضا شجریان: از هر کرانه تیرِ دعا کرده‌ام روان…

فرانک مجیدی: اولین ساعات سال ۱۳۹۵، برای دوستداران موسیقیِ اصیل ایرانی، با خبری شوکه‌کننده آغاز شده. اولین برخورد آن بود که همه تکذیب می‌کردند، نفی می‌کردند، و به زبان نمی‌آوردند. اما یک حقیقت وجود دارد. استاد محمدرضا شجریان، بیمار است. این چیزی بود که با خواندن نامه‌ی لغو کنسرت ارمنستان هم به آن مشکوک شده‌بودم. …

او هر روزِ زندگیِ ماست. بخش مأنوس و امن دنیای ایرانی‌مان. درد مشترک‌مان و شادیِ سرای امیدمان. او هرچه که پله‌های ترقی را بالاتر رفت، ماندن در کنار مردم‌ش را برگزید. می‌شود شاد بود که نام او را می‌بری و بغض گلوی‌ت را می‌گیرد. از شادی. مثل وقتی که به جهان‌پهلوان‌مان، آقا تختی، فکر می‌کنیم. او هم مثل تختیِ ما، منِش پهلوانانه دارد. از مردم است. با مردم است. برای مردم است. برای همین باقی می‌ماند. می‌ماندو هیچ آفریده‌ای، نمی‌تواند جایگاهِ این سالیانِ او را خدشه‌دار کند و جلوی ماندگاری‌اش را بگیرد. او همیشگی است، چون راه سخت‌تر را برگزید. راه درست را!

منبع: برای استاد محمدرضا شجریان: از هر کرانه تیرِ دعا کرده‌ام روان… 

همیشه حق با مشتری نیست!

شاید خیلی وقت‌ها وقتی توی یکی از مراکز خرید و یا بانک و… بودیم این شعار رو دیده باشیم که به این موضوع اشاره کردند که ‌(همیشه حق با مشتری است! ) شعاری که باعث افزایش تعداد مشتریانشون میشه! ولی من به طور یقین میگم این یک شعار بی معنی است البته در حوزه تخصص خودم! (برنامه نویسی و طراحی وب)

از وقتی که وارد دنیای تجارت شدم و پروژه هایی رو انجام دادم، تمام پروژه هایی که مشتری اعتماد کرده و اجازه داده آنطور که بهتر است عمل کنم و به تخصصم اعتماد کرده همیشه بهترین نتیجه رو گرفتیم ولی در مقابل در یکی از پروژه‌های اخیر بود که یکی از مشتریان طرحی رو ارائه کرد که پیاده‌سازی بشه و در این طرح من به وضوح خطاهایی رو میدیدم که باعث کاربرپسند نبودن وب‌سایت میشد و کاربر اذیت میشد، تغییراتی رو توی طرح ایجاد کردم و پیشنهاداتی دادم که به طور کامل رد شد! و جوابشون این جمله بود که ( ما دقیقا همین طرح رو میخواهیم )!

و بعد از ۴ ماه از اتمام پروژه طی یک ایمیل با عنوان ارتقا و توسعه، درخواست تغییراتی رو دادند، تغییراتی که پیشنهادات قبلی من بودند!

تجربه کاربری، طراحی وب

آیا صرفا طراحی یک ‌وب‌سایت میتونه برای مشتری کافی باشه؟!

اگر دقت کنید محصولاتی که به بازار عرضه ‌می‌شوند در صورتی احتمال موفقیتشون بالاتر میره که به صورت تخصصی راحتی استفاده کاربران را در محصول دخیل کنند و به صورت مستقیم نظر مشتری رو پیگیر نباشند همانطور که استیوجابز عمل کرد و تحولی عظیم رو در تجربه کاربری ایجاد کرد.

در دنیای طراحی‌وب امروز صرفا طراحی یک وب‌سایت و شروع یک کسب و کار راه به جایی نمیبره بلکه رسیدن به مقصد و بازدهی زمانی شروع میشه که رفتار کاربران رو بررسی کنیم که چقدر با این سیستم راحت هستند؟! چه میزان بازدید از طریق گوشی‌موبایل بوده؟ و چطور میشه کاربر با کمترین کلیک به مقصدش برسه؟ اینها سوالاتی هستند که باید جواب داده بشن و راه رسیدن به جواب هم نظر صاحب وب‌سایت نیست بلکه آمار این بررسی‌ها و نتیجه ای واضح و مشخص این جواب رو مشخص میکنه.

کاربرپسند بودن طراحی وب

به قول امیرعباس عبدالعلی که متنی رو با عنوان (۵ راه برای جذب مشتریان مناسب جهت طراحی سایت) نوشته بود، در قسمتی اینطور بیان میکنه که :

اگر مشتری طرحی درخواست کرد که باب میل شما نبود و یا از نظر طراحی و کدنویسی کاری سطح پایین و مخالف استاندارد های وب را به شما ارجاع داد، از پذیرش آن اجتناب کنید. درمانده نباشید و طوری رفتار کنید که مشتری بداند، اوست که به شما نیاز دارد.

از این رو گاهی وقت‌ها باید بعضی فرصت‌ها و پروژه‌ها رو کنسل کرد همانطوریکه جابز میگه :

ما برای انجام همه چیزها فرصت پیدا نخواهیم کرد. زیرا این زندگی ما زندگی کوتاهی است و بعد می میرید. پس ما کاری که با زندگی مان می کنیم، بهتر است واقعا خوب باشد و واقعا ارزشش را داشته باشد.

 

و چه زیبا در مورد طراحی بیان میکنه که :

وقتی نجاری باشید که یک کشوی زیبا می سازد، دلتان نمی خواهد از تخته سه لا برای پشت آن استفاده کنید، اگرچه که این تخته سه لا رو به دیوار باشد و هیچکس آن را نبیند. شما خودتان می دانید که آن تخته سه لا، آنجاست پس تصمیم می گیرید از یک چوب خوب و زیبا برای آن استفاده کنید. برای اینکه شب راحت بخوابید،کیفیت و مرغوبیت باید همه جا به دقت لحاظ شود.

طراحی فقط آن چه که نظر می رسد و احساس می شود، نیست. طراحی نحوه کارکرد آن است.

و در نهایت :

اصل و اساس اپل، یک شرکت تولید کننده محصولات مصرفی برای مشتری است. برای آن مشتری که به ما نظر مثبت یا منفی می دهد. او آن کسی است که ما درباره اش فکر می کنیم. و فکر می کنیم وظیفه ما این است که مسوولیت کل تجربه کاربری را به عهده بگیریم. اگر درست از آب در نیاید، خیلی صاف و ساده، تقصیر ماست.

try to accomplish

شاد و موفق باشید 🙂

 

پی‌نوشت‌ها :

  1. نقل قول‌های استیو جابز برگرفته از وب‌سایت خوشفکری هستند.
  2. تصاویر برگرفته از وب‌سایت pixabay هستند.

سازنده باشیم نه مخرب!

وقتی یک محصولی به بازار ارائه میشه حالا با هدف اقتصادی و یا غیراقتصادی، انتقادها و پیشنهاداتی از جانب مشتریان و استفاده کنندگان وجود خواهد داشت و بدون شک همین انتقادات و پیشنهادات میتونه باعث پیشرفت و یا لطمه به محصول بشه، وقتی در جایگاهی هستیم و از محصولی یا شخصی انتقاد می‌کنیم باید به این نکته خیلی توجه کنیم که هدف اصلی ما از انتقاد چیست ؟ اگر پشت موضوع هدفی غیر پیشرفت و بهبود وضعیت بود بدونید انتقاد نیست و میشه با اسم‌های دیگری اون رو معرفی کرد.

من قبلا اصلا به این موضوع فکر نمی‌کردم تا اینکه اخیرا در پروژه ای شرکت داشتم و این پروژه با مسئولیت من ارائه شد و تمام سعیم این بود که محصولی بدون عیب ارائه کنم و از تمام دانشم استفاده کردم واین موضع فرصتی برای پیشرفت بهتر من بود، در این بین شخصی با لحنی غیرمودبانه و با هدف غیراز بهبود تویتی منتشر کرد که برای من ناخوش بود، ولی این باعث شد به مسئولیتم و کاری که انجام میدم بهتر توجه کنم.

چند ماه قبل پیام صادری به همراه آرش میلانی روی پادکستی فعالیت داشتند و در یکی از بخش‌ها مطلب خیلی خوبی رو مطرح کردند و اون ارائه‌ی اپلیکیشن اینباکس گوگل بود، به این صورت که در نسخه‌ی اولیه و آزمایشی این اپلیکیشن که توسط تیم گوگل تست و مورد استفاده قرار گرفت انتقادهای زیادی به این اپلیکیشن گرفته شد ولی انتقاداتی سازنده به این صورت که همه ی تیم جمع شدند و انتقادها رو بررسی کردند و با هدف بهبود وضعیت، این سرویس جدید رو مورد بازبینی قرار دادند و در نهایت با موفقیت ارائه شد و استقبال خوبی هم شد.

این رو قبول کنیم وقتی انتقادی می‌کنیم به هدفمون و وضعیتی که ممکنه پیش بیاد فکر کنیم، گاهی وقتها میشه با ارسال ایراداتی که دیدیم به سازنده‌گان محصول هم باعث بهبود وضعیت بشیم و هم رابطه ای مثبت و سازنده ایجاد بشه ، واقعا هدفی که پشت قضیه‌ست خیلی میتونه موثر باشه… درنهایت اینکه اگر هدفی مثبت پشت انتقاد باشه به بهترین حالت سعی میکنیم مطرحش کنیم حالا یا علنی و یا در قالب یک پیام…

و من خدا رو شکر میکنم، که این موضوع باعث شد بیشتر دقت و توجه کنم چون باور من اینه که هرچیزی برام پیش میاد اتفاقی نیست و دلیل این اتفاق گوشزد کردن این موضع بود که میکائیل ریزبین‌تر باش و جزئیات رو بیشتر ببین و تست نهایی رو با دقت بیشتری انجام بده…

از ته دلم براتون آرزوی شادی دارم 😉